علی رضاپور

خاطرات ایران شناسی - کارشناسی ارشد ایران شناسی دانشگاه تهران

علی رضاپور

خاطرات ایران شناسی - کارشناسی ارشد ایران شناسی دانشگاه تهران

علی رضاپور
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳ خرداد ۹۵، ۲۱:۱۵ - بهار
    Okay

اردیبهشت 97 جلسه ای هم اندیشی در رابطه مجله سرو آیین با همکلاسی ها و دوستان ایران شناسی داشتیم و بنا شد از تجربه و مطالب دوستان استفاده کنیم سعی خواهیم کرد در این شماره بیشتر آداب و رسوم و گردشگری میبد مورد توجه قرار دهیم


  • ۵ نمایش

شماره چهارم  فصلنامه سراسری رو آیین منتشر شد


  • ۶ نمایش

اگر به شهر من آمدی ای مسافر . . .

با خودت صبوری بیاور ! صبر، در برابر خورشید... صبر، در برابر آفتاب تاب برانداز! صبوری را از نخل هایش وام بگیر !


شهر ، " لار" ...،
شهری که نقشه ها جزء استان فارسش می خوانند و اما به مرکز استان هرمزگان نزدیکتر است، شهری که به تاریخ عمیق اش می شناسندش ؛ به داشتن حکام مستقل... به ضرب سکه ی لاری... به گمبرون و ایراهستان ... به وسعت مساحتش روی نقشه ی استان فارس!

اینجا، تابستان در همان سه ماهی که در کتابها می خوانیم، خلاصه نمی شود! اینجا نیمی از بهار و نیمی از پاییز هم، تابستان است! پس اگر تحمل گرما را داشتی و در این فصل طولانی جنوب، گذارت به این نواحی افتاد، مراقب باش " تاب ستان " ، تابت را نستاند ! راهکارهایی هم دارد و آن هم این است که از فضای ماشین زیاد دور نشوی و از لباسها و پاپوش هایت بکاهی! عینک آفتابی را هرگز فراموش نکن و همچنین ضد افتاب را ... نوشیدنی های خنک به همراه داشته باش و خلاصه اینکه سعی کن بر اعصابت مسلط باشی!

به شهر من اگر آمدی، گویش مردمان تو را متعجب خواهد کرد! گویشی که بازمانده از زبان پهلوی است و چندین لهجه را شامل می شود و در هرمزگان هم ساده شده اش را می شنوی... گویشی که البته دیرصباحیست درحال رنگ باختن است و دیگر کمتر نوجوان و حتی جوانی است که آن را بداند ... گویشی که شاید چند نسل آینده، دیگر اثری از آن نیابد ... اینجا، در قامت زنان و مردان، لباس محلی خاصی نخواهی دید. تنها در میان زنان روستاهای اطراف، پوشش "عبا" رایج است که از ارتباطشان با کشورهای عربی خبر می دهد .

اگر به شهر من آمدی، در کنار شهر جدید، شهر قدیمش را هم ببین ... این دو تفاوتهای زیادی با هم دارند  ... شهر قدیم لار، بوی تاریخ می دهد ... تاریخی چند صدساله ... اما معماران شهر جدیدش "انگلیسی ها" بوده اند ! لزوم ایجاد شهری نو، بعد از تخریب لار در زلزله ی سهمگین سال 1339، مسئولین و خیرین را برآن می دارد تا طبق نقشه یک شرکت اروپایی، یکی از معدود شهرها و یا شاید تنها شهر "بدون کوچه" ایران را بسازند. آری در شهر جدید لار، هیچ کوچه ای نخواهی یافت و تنها خیابان است که سرتاسر آن را پوشانده است ...از همین روست که احتمالا ظاهر شهر جدید را آراسته تر می بینی از دیگر شهرستانهای کشور .

وقتی که به  آتشکده آذر فرنبغ معروف رسیدی، دور و برت را دنبال نکن برای یافتن بنایی، یا خرابه ای بازمانده از آن! چراکه جز تلی از خاک، چیزی به یادگار باقی نمانده از این بنای پرهیبت مقدس زرتشتیان! بنایی که پرستندگانش با آن همه آداب و وسواس، خدایشان را نیایش می کردند و در چشم برهم زدنی اما از دستش دادند! .. آدرسش را هم اگر می خواهی، روستای کاریان است ، در 115 کیلومتری شمال غربی  لار ...

اغلب شهرها و روستاهای اطراف شهر من را "سنی نشین" خواهی یافت . و در تعدادی نیز ترکیب زیبایی از مردمان شیعه و سنی ... به مساجد و تعداد مناره هایشان  توجه کن!

در زمان های قدیم ، بیشتر مردم این خطه، به اقتضای موقعیت جغرافیایی، کار در کشورهای عربی حوزه خلیج فارس را پیشه خود قرار می داده اند و شاید همین امر، دلیلی بوده است برای اینکه لار را در میان نام شهرستان های ثروتمند ایران قرار دهند ... هنوز هم کم نیستند کسانیکه به عبارت رایج " خارج رو " اند! اما حالا این شغل را بیشتر در میان مردان روستاهای اطراف لار می بینی و مردم شهر، به شغل های معمول شهرهای دیگر مشغول اند .

به شهر من که آمدی ای هموطن! بازار قیصریه را از دست مده ! قدمتش به صفویه باز می گردد و الگوی معماری بازار قیصریه اصفهان است ... اما اگر خریدی امروزی را خواستاری، در بازار بزرگ "امام خمینی (ره)" همه چیز را خواهی یافت، شاید با قیمتی مناسبتر از بازارهای مدرن دیگر شهرها ... از  برج مادر نادر شاه و باغ نشاط و قلعه اژدها پیکر و غار بنوو و قدمگاه و امامزاده و آب انبار های شهر، چیزی نمی گویم چراکه به وفور از آنها سخن گفته شده است...

لذت چشیدن طعم کباب لاری را اگر تا به حال تجربه نکرده ای، از فرصت استفاده کن! ترکیب گوشت های قطعه  شده با ماست چکیده و پیازی که آنها را در خود جای داده است، طعم متفاوتی است که آن را در کنجه ی لاری خواهی یافت!

حلوای مسقطی اش هم که زبانزد است با همه ی طعم های  پرملاتش!... چُوَلوی زنجفیلی را از دست مده! و اگر طعم های شور به مذاقت خوش می آید، بُتُنور و تفتان و نان های محلی این خطه را تست کن ... شوری همه ی اینها بخاطرآغشته شدن به چند قطره از "مهویه" است! از مهویه هم همینقدر گفتنش بس که از خردل است و ماهی که ترکیبش مایعی می شود قهوه ای رنگ و شور!

حیف است به لار بیایی و نخل را در آغوش نگیری! از انواع خرماهایش نپرسی و امتحانشان نکنی. بخصوص اگر در فصلش بیایی و رطب های تازه ی هرکدام را از درخت بچینی ...  تیر و مرداد و شهریور زمان ثمر دهی نخل هایی ست که به وفور در جای جای شهر من یافت می شوند. نخل هایی که اهالی، " فَسیل " می خوانندش. مردمان اینجا خوب درسشان را از نخل ها آموخته اند ... آنقدر هم عِرق دارند که از تک تک اجزایش به نحو أحسن استفاده کنند... از " بُکُم / نیام" اش گرفته تا برگ های خنجری اش ... روند تبدیل خارک های سبز به خرماهای قهوه ای، شگفت انگیز است ...

به لار اگر آمدی، به دنبال کتابفروشی مجهزی نباش! ترمینالهایش هم ،مانند خیلی از شهرستانهای دیگر، ساده است و نه چندان بزرگ! اما در عوض فرودگاه بین المللی مجهزی دارد که راحت ترین راه برای پرواز به کشورهای حاشیه خلیج فارس است. تنها سینمای شهر من، در زمان های خاصی ، آن هم برای نمایش تئاترهای محلی، باز می شود! به دنبال طبیعت آنچنانی هم نگرد، اغلب، باید مسافتی را به سمت بیرون شهر بپیمایی تا به طبیعتی درخور برسی!

مسافتی اگر تا شهر من پیمودی، شهرهای اطرافش را نیز از دیده بگذران. لامرد و جهرم و گراش و بنادر و جزایر تأمل برانگیز را فراموش مکن !

شهر من، به مثل خیلی از دیگر شهرها که جبر نازیبای زمانه طلسمشان کرده،  شاید دیگر رنگ و بوی خاکی اش را از دست داده است... شاید مردمانش خصلت های جنوبی را از یاد برده اند ... اما با وجود حسرت همه ی آن بودهای شیرین ، با وجود همه ی این هست های تلخ، اینجا هنوز هم انسان هایی هستند که از دماغ فیل نیافتاده اند! هنوز هستند کسانیکه با تمام وجود " جنوبی " اند ! هنوز هم گاهی لار، "شهری به رنگ خاک" است ...

  • ۸ نمایش

معرفی کاخ موزه باقچه جوق

موزه در هر کشوری  یکی از جاذبه و در واقع همانند کتابی است ک گذر فرهنگ و تاریخ   بر یک ملت را نشان می دهد...ایران شناسان قصد دارد که به معرفی موزه های کشور ای بخش  کشور به عنوان یکی از معیارهای حفظ تاریخ و فرهنگ کشور توجه نماید و در این بخش تلاش شده اطلاعات موزه نه بصورت گردآوری بلکه بصورت جمع آوری اطلاعات از مسئولین موزه ها و روش تولیدی در اختیارعلاقه مند قرار گیرد.

در مصاحبه اختصاصی با آقای رحیمی  مسئول موزه باقچه جوق  شهرستان ماکو به معرفی این  کاخ موزه پرداخته است.

در ابتدا  این مصاحبه که در محل کاخ موزه در شهرستان ماکو انجام شد دغدغه و سوال اساسی که در بسیاری از موزه ها به سراغ  گروه ما می آمد این بار نیز گریبان گیرمان شد...دغدغه این بود که ابتدا بایستی موزه را دید و بعد سوالات را پرسید و یا اینکه با اطلاعات کامل به بازدید موزه باید رفت...

سوالی که در مصاحبه با آقای رحیمی  این تفاوت دیدگاه آشکار شد،در واقع ما حامی مطلع بودن و سپس بازدید بودیم و آقای رحیمی حامی دیدن و بعد مطلع شدن بود،البته را سومی هم هست یعنی دیدن و همزمان   مطلع شدن که به دلیل کمبود نیروی انسانی در موزه های کشورمان  این امر به درستی حداقل در بسیاری از موزه های ایران اجرایش تقریبا غیر ممکن هست زیرا در بسیاری از موزه  ها همچون باقچه جوق بلیط فروش و کارشناس  و مسئول موزه یکی است...

آقای رحیمی مسئول و کارشناس با حوصله ای بود،در سخنان او تعصب خاص و علاقه خاصی به شهرستان ماکو و موزه مشاهده میشد او عاشق کارش بود و در حال حاضر در حال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد باستان شناسی بود.

از آقای رحیمی در ابتدا در مورد اطلاعات کلی از کاخ موزه سردار و خان ماکو پرسیدیم و او اینگونه آغاز کرد:

ااین کاخ موزه در 2 طبقه به همراه آشپزخانه و حمام و 11 هکتار باغ اطراف خان با فضای دلنشینی در شهرستان ماکو در استان آذربایجان غربی موجود است،سازمان میراث فرهنگی در سال 1353 این کاخ را از خانواده خان ماکو خریداری کرده و پس از مرمت ، جهت بازدید عموم آماده سازی نموده است.

کاخ موزه باقچه جوق مربوط به دوره قاجار و زمان پادشاهی مظفرالدین شاه می باشد.این کاخ موزه محل اقامت تابستانی سردار ماکو یکی از خان ها و لشگریان دوره قاجار و که از خان های بیات ماکو بوده است.

این کاخ موزه در حقیقت  محل اقامت ییلاقی شاه و خانواده اش بوده و در زمستان خان ماکو به داخل شهر نقل مکان می کرده اند.

در  ساخت این بنا دو معمار  با دو سبک  متفاوت هنر نمایی کرده اند یکی معمار ایرانی که به سبک دوره قاجار و دومی معماری روسی که به سبک دوره تزاری این کاخ را ساخته اند  که این  دو سبک دقیقا در قرینه همدیگر ساخته شده است و طرح بسیاری بدیعی از معماری و نقاشی های ایرانی و روسی ایجاد شده است که البته نامی از نقاش ها در دسترس نیست.

رحیمی در ادامه از نامگذاری قسمت های مختلف بنا   بوسیله رنگ اتاق برایمان گفت: اتاق صورتی که مخصوص اتاق همسر خان بوده است و اتاق سفید که در طبقه اول ساختمان .اقع شده است مربوط به دیدا رهای عمومی و مراسماتی است که با حضور مردم اجرا می شده است  و همچنین اتاق سبز که در طبقه اول واقع شده است مربوط به اتاق ناهار خوری است.

در باره نقاشی ها

وقتی در کاخ موزه قدم برمیدارید در تمام ساختمان چه در سقف و در دیوارها نقاشی های روغنی بسیاری زیبایی موجود است که همچنان با همان رنگ و لعاب در حال بغا  هستند همچنین متاسفانه به دلیل عدم  مرمت بعضی از دیوار های گچی سقف در طبقه دوم ترک خوده است و باعث تخریب بعضی از نقاشی ها و کاغذ دیواری ها شده است.

وسایل داخل ساختمان به گفته آقای رحیمی وسایلی است که از خانواده خان ماکو در این محل باقی است و در حقیقت وسایلی است که فرزندان و خانواده این خان نتوانسته اند خارج کنند و شامل ومیزها و وسایل روزمره و صندلی ها میز ناهار خوری به همرا ه تخت خواب و پرده هایی است که باقی مانده و قسمت عمده ای از وسایل ارزشمند این موزه توسط وابستگان  به خان ماکو از کاخ خارج شده است.

در حقیقت این شکل معماری زیبای این  کاخ  به همراه نقاشی ها متقاوت و زیبا  و ادغام دو سبک معماری

 

 

  • ۵ نمایش

مکث

۱۲
خرداد

مدت طولانی است که  دو عکس در صفحه فیس بوک  گنجینه پژوهشی ایرج افشار نظر مرا به خود جلب کرد ...این عکس از این جهت برایم جذاب و مهم است که همیشه وقتی به آن فکر میکنم به خود میگویم فاصله من با  آنان چقدر است...احتمالا پاسخ بسیار نا امید کننده است....ولی وقتی بیشتر فکر مبکنم مجددا امیدوار می شوم به خودم و دوستان ام که خدا رو شکر فعلا وقتی برای فعالیت هست و خیلی دیر نشده است...ولی بعد از این وقت ها چگونه فکر خواهم کرد،خدا میداند....

عکسی از شادروان ایرج افشار و باستانی پاریزی

ایرج افشار



  • ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۶
  • ۳۵۱ نمایش
  • گروه ایرانشناسی

اتمام نوروزی دیگر را ندا می دهد. ...

نوروزگردی را اینبار با طعمی دیگر همراه با همسفر و همسرم که اهل لار است، در لارستان زیبا سپری می­کنیم. لار، شهرستان پررونق، وسیع و زیبا با معماری متفاوت و مردمانی خوب و باصفا. 

نوروز است و طبیعتش... اصلا نوروز اگر در بهار نبود، نوروز نبود... این را مردمان اینجا بیشتر و بهتر می­فهمند. اخر همین یک ماه و اندی ست این همه سبزی و صفای بهاری در لار. چه رسد به اینکه پای سالی نکو در میان باشد و پای سرسبزی دوچندان نسبت به سال­های پیش و پای خروس لاری و همنامی اش با نام سال...

اینجاست که وقتی کوهنوردی­ بهارانه­ات را با مردم خونگرم لار آغاز می­کنی ناگاه از نهادت برمی­آید که، خوشا این همه سبزی و خوشا این رنگ و لعاب و خوشا این هوای ناب که کمتر بدیلش را در این فصل در شهرهای دیگر می­توان یافت، شهرهایی که هنوز درست فرصت نکرده­اند رخت زمستان را از قامتشان درآورند. اینجا بهار را به درستی در بهار می­بینیم.

به اقتضای رشته تحصیلی و مطالعات ایرانشناسانه­مان، به دنبال راهی بهتر برای شناخت ظرایف و عجایب و زیبایی­های شهریم. آن هم در هوای مطبوعی که کمتر مثالش را در جنوب می­توان دید. پنجم فروردین ماه، به اتفاق گروهی پنج نفره، لار زیبا را به چشمانمان می­سپاریم و راهی شهرقدیم و عجایبش می­شویم. شهر قدیمی که بوی قدمتش را از باران بهاری خورده به خشت­ها و دیوارهای کاه گلی­اش بهتر می­توان فهمید.

قلعه اژدهاپیکر و برج مادر نادر شاه افشار یا همان برج ننه نادر که اهالی­اش می­خوانند، نخستین هیبتی است که در ابتدای ورود به شهر لار چشم هر مسافری را به سوی خود می­کشاند. بنایی چشمگیر در بالای کوهی که بر تمامی بناهای زیرین اطراف مسلط است. هوا دلپذیر است و سرسبزی کوهی که از آن بالا می­رویم بینظیر... بخصوص وقتی که مردم شهر این هوا و منظره را در دهه اخیر نو و بدیع می­خوانند.

 

 کوه را بالا می­رویم تا به بنای برج ننه نادر می­رسیم. برجی که روایت­های زیادی را در خود نهفته دارد. به رسم نوروزگردی­ها، چشمی می­چرخانم برای دیدن راهنمایی از میراث فرهنگی و یا انجمن­های مردم نهاد اما هر چه میگردم جز مسافر راهنما و یا بروشوری نمی­بینم. علاوه براینکه بلیط فروشی نیز وجود ندارد. براحتی از برجای­مانده­های بنای قلعه اژدهاپیکر گام برمی­داریم بی­آنکه ­بیمی از فروریختن و یا آسیب به این چند دیواره­ی ارزشمند داشته باشیم. به فکر فرو می­روم که این بازدید رایگان و پانهادن و دست گذاشتن بی­مهابا بر باقیمانده­های تاریخ زیبای این خطه را حُسن بخوانم یا.... . محیای نه ساله­ی همسفر، در مورد قدمت تاریخی و فلسفه این برج و این قلعه می­پرسد. مجبور می­شوم هم جور راهنما را بکشم و هم بروشور، طبق عادت، در دسترس­ترین وسیله اینترنتی را مروری می­کنم و اطلاعاتی می­دهم. از بنا با ابهامات فراوان می­گذریم، در مسیر برگشت با خود می­گویم کاش این اژدهای سنگی زنده بماند.

مقصد دوم بازدید از محلات قدیمی با تأکید بر دیدن «دهن شیر»ها است. دهن شیر یا همان دهان شیر آب انبارها و برکه­ها، معماری عجیب و کاربردی دارد که مشتاقانه در انتظار دیدنشان مسیر را می­پیماییم. دهن شیر بازار قیصریه نخستین مکانی که ما را به سمت خود کشانید. شنیده بودم تنها در ایام عید است که براحتی می­توان از دهن شیرها بازدید کرد. دریغ که با دری بسته مواجه شدیم. این را هم گذاشتیم به حساب ساعت نه چندان زود بازدید که آن هم صرف بهانه­ای بود برای تسلی خاطر...

به دهن شیر محله قنبر علی بیگ (قنبربیگی) سری میزنیم، درب قفل است اما خوشبختانه اهالی محل در روی کارتن کوچکی سه شماره تماس نوشته­اند. برای باز کردن درب با اولین شماره تماس می­گیریم، آقای اقدام به گرمی ما را می­پذیرد و در بازدید از دهن شیری زیبا همراهی می­کند. مرمت بنا جدید به نظر می­رسد، نظمی دارد و با کوزه­ها و کوزه­دان­های مختلف لاری چیزی نمانده به موزه کوچکی تبدیل شود.

 به پیشنهاد آقای اقدام سری نیز به خانه قدیمی منسوب به خانه محمودی، در سمت چپ دهن­شیر قنبرعلی بیگ با فاصله کمی می­زنیم. از روی تابلو بیرونی هیچ اطلاعاتی از بنا دریافت نمی­شود، جز اطلاعی از ثبت این مکان در فهرست آثار ملی. درب آهنی که روی آن اخطار به قطع آب از اداره آب شده است، توسط آقای اقدام به رویمان باز می­شود. به داخل می­رویم و با فضای ورودی دالان مانندی که باران قسمتی از دیواره آن را تخریب کرده است و درب چوبی قدیمی خانه گوشه­ای از آن افتاده است مواجه می­شویم. وارد محوطه اصلی خانه می­شویم. معماری کم­نظیری که از بیرون حتی حدس وجود چنین بنایی در این خانه­ی مهجور واقع شده دور از تصور بود. کم و کاستی­ها در حفظ بنا و احتمال تخریب بخش­های مختلف آن، چیزی از زیبایی­هایش در دیده نمی­کاهد. بنا در حال مرمت است اما اگر به همین سرعت پیش برود، گچ­بری­های زیبا و پنجره­های مشبک چوبی خارق­العاده دوام نخواهند آورد. بخش مهمی از تاریخ یک شهر به همین معماری­ها بند است.

کاروانسرای گلشن و نو، دو کاروانسرای قدیمی لار، سوژه مناسب بعدی دیدگان ما بودند. کاروانسراهایی که پیش از این بارها در تیترهای اینترنتی از الزام رسیدگی به آنها سخن رفته است. فضایی با پتانسیل بالا در نزدیکی بازار معتبر و خوش­نام قیصریه. پتانسیلی که به دلایل مختلف تنها به مکانی از برای تجارت مبدل گشته در حالیکه می­شد به قطب عظیم گردشگری لارستان تبدیل شود. ساخت این کاروانسراها به دوره صفویه باز می­گردد.

 محله پیرغیب را گذری می­کنیم. همچنان خبری از راهنما و بنر و علایم راهنمای گردشگر نیست، مسجد قدیم پیرغیب را دوری میزنیم که متأسفانه به خاطر باران شدید اخیر سمت غربی­اش خراب شده که در حال مرمت است.

آنچه نگاشتم گردشی چند ساعته بود از شهری که قطعا زیبایی­هایش را نمی­توان در این مجال  منعکس کرد که هدف نیز این نبود، امید است متولیان حوزه میراث شهرستان لار و شهرداری و ارگان­های مربوط، با توجه به موقعیت شهرستان لار بخصوص در ایام سفر از پتانسیل­های حوزه گردشگری لار کمال استفاده را نمایند تا مسافران بتوانند شاهد سفری با کیفیت از این شهرستان باشند. این امر هم رضایت مسافران و هم رضایت صاحبان مشاغل مرتبط در لارستان را به دنبال دارد. در ذیل پیشنهاداتی، هر چند اجمالی ارائه می­گردد:

1. نصب بنرهایی در فضای ورودی شهر برای آشنایی گذرای مسافرین با بناها، غذا­ها و شاخصه­های تفریحی و گردشگری لارستان با هدف ایجاد انگیزه در بین مسافرین برای ورود و توقف در شهر.

2. کمک به ایجاد انجمن­های مردم نهاد در حوزه گردشگری.

3. ایجاد برنامه­هایی از طرف شهرداری در مکان­های تاریخی شهر برای مسافرین.

4. آماده­سازی بروشور و توجه به انتقال اطلاعات از طریق راهنمایان گردشگری.

5. توجه به بلیط فروشی در ایام پر مسافر که قطعا نقشی اساسی در کمک به ایجاد امکانات رفاهی در کنار بناها و مجموعه­های تاریخی شهر خواهد داشت.

 

 چاپ شده در روزنامه میلاد لارستان

 

 http://mldl.ir/?p=38105

  • ۵ نمایش

جاده سنگلاخی را تا کوهپایه طی می کنیم... از پایین رنگ سفید و سبز مجموعه ساختمانی جلب توجه می کند. قرار گیری اش در میان و بلندی کوه، زیبایی و شکوه اش را دو چندان می کند. مسیر طولانی و دشواری را کوه نوردی می کنیم تا به بالا و نزدیک ساختمان می رسیم. قبل از ورود به داخل ساختمان، استاد توضیحاتی را دررابطه با فلسفه این مکان و ... می دهند:

«آنچه که در ادبیات شفاهی و روایی در خصوص این محوطه به ما رسیده، این است که در هنگام حمله اعراب، بعضی از بازماندگان ساسانی که اکثرا بانو بودند و به وسیله چند سراپرده دار و خواجه حمایت  می شدند، وقتیکه اعراب مهاجم قصد تعرض به این بانوان را داشته اند، به این سمت، که منطقه ای محصور و پنهان بوده و حصار و پوششی داشته، فرار می کنند و اینگونه است که کوه شکافته می شود و آنها در داخل کوه برای همیشه محو می شوند و این یادگار به جا می ماند...»


در سر در ورودی زیارتگاه تابلویی را می بینم که بر روی آن چنین نوشته:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم، از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم...

تابلوی دیگری نیز با تیتر "توجه" نگاهمان را به سمت خود می کشاند: از کسانیکه به این مکان وارد می شوند، خواستاریم که هنگام ورود کفش خود را بیرون آورده و سر خود را بپوشانید...  

به این فکر می کنم که در این مکان مرطوب با کف پوش های خیس چگونه بدون کفش قدم بردارم...  علت نمناکی اش را هم از قبل می دانم: آبی که از سقف می چکد و حتی در خشک ترین سالها هم هیچوقت قطع نشده است و گاهی شدید تر و گاهی هم بصورت چک چک وجود دارد...

وارد می شویم... محیطی مرطوب و راز آلود! ترکیب سنگ و درخت و آب و المان های کیش زرتشتی در داخل ساختمان، جذاب بنظر می آید!... قسمت هایی از نیایشگاه، حالتی دست کند دارند که سختی و قدمت کار را نشان می دهند و اهمیت و تقدس این مکان را بازگو می کنند. که البته مرمت های بعدی برای آماده سازی ساختمان، این مکان را از حالت بکر خود خارج کرده. استاد، از قدمت ساخت بنا می گوید: «این بنا قدمت چندانی ندارد و در کتیبه ها می بینیم که آن را به دوره قاجار نسبت می دهند. در زمان ناصرالدین شاه، بدلیل وجود آزادی مذهبی نسبی، این ساختمان به همت زرتشتیان ایران و خارج از ایران و بخصوص پارسیان هند، که نقش ویژه ای در زنده نگه داشتن سنت و آیین ایرانیان پیش از اسلام داشتند، ساخته شد، چراکه مردم بنابر باوری که داشته اند، در این ارتفاع این فضا را آماده نیایش کرده اند....

دور تا دور و پیرامون پیر سبز اتاقک هایی را می بینیم که برای اسکان موقت زائرین و کسانیکه از مکان های مختلف، به دیدار این مجموعه می آیند، ساخته شده است. چراکه این مجموعه با شهر اردکان فاصله دارد و اماکن رفاهی با فاصله نزدیک در اطراف این زیارتگاه وجود ندارد... از آقا فریدون نگهبان می شنویم که روزهای خاص زیارتی پیر سبز، 24 ام تا 29 ام خرداد است...  آنان در این روزها لباسهایی با رنگ روشن می‌پوشند، سرشان را می‌پوشانند و میوه و اسپند همراه می‌آورند. می دانم که مراسم این روزهایشان خواندن اوستا، نیایش و پختن غذاهایی برای نذورات است...

می گفت: در سالهای اخیر معمولا «مُسُل» را در این ایام خاص اجازه ورود نمی دهند مگر اینکه دعوت شده باشند... جالب بود برایم، مسلمانها را «مُسُل» می خواند ...

چیز دیگری که از همان ابتدا به چشم می خورد، وجود درخت های کهنسال چنار و سرو در داخل و بیرون مجموعه است. درخت هایی که نقوششان جایگاه ویژه ای در نگاره ها و فرهنگ زرتشتی و ایرانی دارند. درمورد فلسفه درختان مقدس و وجود اغلب اماکن مقدس در کنار آنها قبلا چیزهایی شنیده بودیم... در داخل زیارتگاه که به شکل دهانه غار است، تنه درخت چنار کهنسالی وجود دارد. کف زیارتگاه با سنگ مرمر پوشیده شده و از بخشی از سقف قطرات آب چکه چکه بر زمین می ریزد. چند شعله شمع بطور دائم در زیارتگاه روشن است و محلی برای سوزاندن عود یا چوب مقدس وجود دارد. تصاویری از بزرگان دین زرتشتی بروی تاقچه های بالایی دیده می شود. سقف زیارتگاه سنگی است. در کف محوطه ظرف هایی برای جمع آوری آب گذاشته اند که بخشی از آن جهت تبرک به زائرین اهدا می شود و بخشی دیگر نیز به مصرف خوراکی می رسد.

باز توضیحات استاد را می شنویم که می گوید، می توان گفت  اینجا یک اکوسیستم فرهنگی است که در قلبش بنایی دست ساز وجود دارد که شرایط اقلیمی مساعد، این فضا را بوجود آورده که اصطلاحا می توانیم آن را «پهن دشت فرهنگی» بنامیم...

می دانیم که زرتشتیان به این مکان اعتقاد زیادی دارند و مقدسش می شمارند و بناهای متعدد و مرفهی را  برای ایامی که به زیارت می آیند ساخته اند. آب انبارهایی در این مکان ساخته شده که قدیمی ترین آنها به عصر ناصرالدین شاه بر می گردد.

از داخل که به بیرون نگاه می کنیم، حالت دیده بانی گسترده ای دارد، نوعی حالت نظارت بر دشت بیرونی... شاید بتوان تصور کرد که با توجه به شرایط اقلیمی مناسب و قرارگیری بر ارتفاعات، این مکان ممکن است به تمدن های کهن و آثار قدیمی تر از این دوره هم برسد...

در داخل محوطه به تابلوئی که از طرف متولی زیارتگاه (انجمن زرتشتیان شریف آباد اردکان، به سرپرستی رستم بلیوانی) نصب شده است، بر می خوریم. توضیحات جامعی را در وصف این مکان اورده است:

«به طوری که در اسناد تاریخی و مذهبی و دیوان خاضع و سینه به سینه محلی به یادگار مانده، در دوران سلطنت  یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی چون اوضاع ایران رو به وخامت می رفته، یزدگرد سوم فکری اندیشیده که خاندان خود را از مدائن به یزد که منطقه نسبتاً امنی بوده است کوچ دهد. از این رو به دستور وی شهری با استحکامات آن روز (حصار و برج و خندق) برای محافظت تهیه و خاندان خود را از مدائن به یزد کوچ داده است. و امکان دارد اسم یزد از یزدگرد به یادگار مانده باشد. شاید آثار برج و بارو به جا مانده در محله یزّاران بقایای شهر فوق الذکر باشد.

یزدگرد دو پسر به نام های هرمزان و اردشیر و پنج دختر به نام های شهربانو، پارس بانو، مهربانو،نیک بانو و نازبانو داشت. نام همسرش کتایون بود و خدمه ای به نام مروارید داشت.  یزدگرد پس از شکست از مسلمانان به خراسان گریخت و در آنجا به دست آسیابانی کشته شد. با شایع شدن خبر مرگ یزدگرد، خانواده وی در یزد با یکدیگر وداع نموده و هر یک به سمتی از اطراف یزد متواری گردیدند...

نیک بانو (چک چک) با مروارید (هریشت)، هریشت به معنی خدمه بزرگان...، در بیابان وداع نموده به سمت کوهی در ۳۷ کیلومتری شرق اردکان رفته که اکنون کوه چک چک نامیده می شود و در این کوه غایب می گردد. آثار لباس مقنعه مانندی در شکاف کوه وجود داشته که آن را برای تبرک کنده اند. این محل، امروز، زیارتگاه زرتشتیان جهان است. در زیارتگاه درخت چنار تنومندی هست که بیش از هزار سال قدمت دارد. گفته می شود این درخت همان عصای نیک بانو ( پیر سبز ) بوده است که با آن به شکاف کوه زده است و پس از آن براثر رطوبت آب شیرینی که از شکاف کوه می چکد، سبز شده است....»

 وقت بازگشت است... به این فکر می کنم که چه خوب است همبستگی با هموطنان، از هر جنسی و کیشی... تنها با درنظر گرفتن این اصل، که همه ایرانی ایم و از یک سرزمین... 

این مطلب در سایت وطن پویان به نشانی زیر انتشار یافته است.

آدرس

  • ۱۳۳ نمایش

 دانشجوی ارشد ایران شناسی باشی  و در اوج امتحانا بیخیال بیخیال بروی مسافرت..به جایی که هر چقدر هم متولد تهران باشی،با خودت کنار میایی که من برای این خاک هستم روستایی در اطراف آذربایجان شرقی...

روابط دیپلماتیک در روستا کیف دارد....

اینجا برای من ایران است!

مادر که بماند>>>

در حال گوش دادن فایل های صوتی با تشکر از خانم فرجی

و مادرم!


  • ۳۱۶ نمایش

  

   


فقط در اینجا تصاویری پراکنده از سفر تربت آورده ام...به زودی سفرنامه را همین جا میاورم!

  • ۳۹۳ نمایش

به عنوان یکی از اعضای انجمن علمی دانشجویی ایران شناسی با خانم فرجی و دوستان دیگری شروع به فعالیت هایی کردیم که خدا رو شکر قابل لمس نسبت به فعالیت های قبلی داشت ...امروز وقت خوبی دیدم که این فعالیت ها را در قالب عکی با توضیحی کوتاه در سایت بیاورم...البته با تشکر از گروه ایران شناسی دانشگاه تهران و عکس ها هم از آقای بنی جانی خانم محمدی و خانم فرجی و من...خانم فرجی زحمت های بسیاری در هماهنگی ها کشیده اند...

نشست کاوش های نیشابور و زیبا شناسی ویرانه

2.نشستی درباره خرده اوستا با مهمانی از دانشگاه کپنهاگ

در این نشست استاد گشتاسیب عزیز و ایلنت هم بودند

نشستی درباره نوروز با دعوتی از استاد محیط طباطبایی

نشستی درباره جاده ابریشم چین

با سه سخنران از چین


  • ۱۲۴ نمایش

در این مدت دو ماه که فراغی دست داده،بیشتر به آینده علمی خود می اندیشم،امیدوارم با تلاش و کوشش بیشتر به ارزو های دست یافتنی خود بیشتر نزدیک شوم،تلاش هایی آغاز شده است،گرچه این تلاش ها مزاحمت های کم سابقه ای نیز برای دوستان داشته است،اما باید این روی سکه هم دیده شود...

به امید بهترین ها.....

-تماسی از سوی برگزار کنندگان جشنواره های بلاگرهای قشم داشتم،گویا سفرنامه قشم حائز شرایط لازم بوده است که جزو ده نفر برگزیده در اخذ گواهی باشد.که این خود سببی است علاقه ام را در این راه دو چندان کند، در شرایط نابرابر هم می شود تجربه کسب کرد و رقابت کرد ،آن هم با بلدهای این راه.


سپاس از آرش نورآقایی،پارسا شجاعی،شادی گنجی و پروانه عظیمی که زحمات فراوانی را در برگزاری این مسابقه کشیدند،بخصوص در روندی که سبب سفری چند ساعته به خانه یک روستایی شد،انشاالله گزارش را خواهم نوشت

-خوشحالی دو چندانی نیز در این روزها دارم که دوستی جدا ناپذیر را مکرر در این روزها می بیننم که لذت می برم

-بنا به قولی که به ایلنت داده بودم،از همین جا به ایشون هم تبریک میگم که در نهایت توانست یکی از لزومات مهم سفر خود را فراهم کند،به امید ایجاد زمینه ای جهت استفاده همگان.

-تسلیت به همکلاسی محترم و قدیمی خانم امینی که متاسفانه با خبر شدیم پدر بزرگ ایشان به رحمت خدا رفته است،طلب آمرزش و صبر برای بازماندگان دارم.

-در این روزها وارد مرحله ای جدیدی خواهیم شد.مرحله ای زیبا!تحولی  به سبک تمام ایران شناسی...هر چه او بخواهد.

قشمی به ناگهان!

شروع غیرمنتظره را به فال نیک می‌گیرم و فارغ از ماهیت مسابقه‌ای، به شوق دیدار جنوب پررمز و راز و دیدار دوستان دور نام آشنا، آغاز می‌کنم دیدار شهر لنج و برقع و خاک و آب و آفتاب را...

اینجا نخستین و مناسب‌ترین واژه‌ای که به ذهن می‌رسد، «سادگی» است. سادگی مردم، سادگی جغرافیا، سادگی زمین و حتی سادگی آسمان! مردمان اینجا، کم سخن می‌گویند و بیشتر نگاه می‌کنند. ساده نگاه می‌کنند. اگر این سادگی‌ها نبود، جنوب، جنوب نمی‌شد! که جنوب با همین‌هاست که جاویدان است، که مغرور است، که بی‌نیاز است، که بیرونش سخت است و درونش نازک... سفر را با نگاه مردم شناسی آغاز می‌دارم، چراکه همیشه مردم‌اند که سرزمینشان را شکل می‌دهند و تعریف می‌کنند.

                                                                      

صبحِ ماهی اندود!

اولین بامداد جنوبی را آغاز می کنیم! به همراه همسفر همزبانم، مجید، و راننده باصفای بومی، طلوع زیبای خورشید جنوب را در بازار ماهی فروشان قشم تجربه میکنیم، هنوز ماهی ها و صیادانشان در خوابند و بازار، تنها زمینی خالی است که از سر و رویش بوی ماهی می بارد! اگر مستعد باشم ممکن است این بو مرا از ماهی خوردن دوباره باز دارد!

اِشغالگران سازنده!

نگهبان ها جابجا می شوند، بر روی تابلو رنگ و رو رفته قلعه که به زحمت می توان اطلاعاتش را با چشم غیر مسلح دید، نوشته شده؛ پرتغالی ها در اوایل قرن شانزده میلادی برای تسلط بر آبراهه مرمر این قلعه را ساختند. اینجاست که عدو شود سبب سازندگی! شاید بعدها وپس از فتح قلعه به دست سردار محبوب اینجا، امام قلی خان، که میدانی نیز به احترامش به نامش ساخته اند،شاهان و بویژه قجری شاهان، دعا به جان همین عدو می کردند وقتی که از نشستن بر کرسی شاهی در این مکان لذت می بردند! و شاید حالا تن همان پرتغالیها و شاهان قجر در گور بلرزد اگر بدانند زیاد هم از میراث ناپدریمان خوب مراقبت نکرده‌ایم و ابر و باد و خورشید و آدمیان، دغدغه نگاه داری اش را ندارند و تابلوها و پلان فرسوده ای که دیگر مثل تابلو راهنما، یکی در میان هم نمیشد کلماتش را خواند و چیزی به یکدست شدنش به رنگ اصلی تابلو باقی نمانده بود!بیرون قلعه سه پرچم آفتاب خورده پیر دیده میشود که چیزی نمانده دیگر دیده نشود! توپ های زنگ زده را پشت سر می گذاریم و به فضای اصلی قلعه می رسیم. چیزی جز چند دیوار از آن همه هیبت باقی نمانده است.

 

رازِدست و سنگ و تیشه

خوربس، خربس، کُت کافرون، نام‌های متفاوت غاری است در دامنه کوه صخره‌ای در فاصله 10 کیلومتری جنوب غربی شهر قشم. حوالی هفت صبح است، هنوز هوا را می شود دوست داشت! دیدن حفره‌هایی در دل صخره‌های مرتفع باشکوه از فضای وسیع خالی بیرونی، طمع وارد شدن بر غار را دوچندان می‌کند. بر دیواره حفره های دستکند، اشکال و نقش برجسته های شگفت انگیزی کنده کاری شده است. از اینکه چه کسی یا کسانی هنرشان را اینگونه زیبا بروز داده‌اند، نمی‌دانم و به اینکه راهنمایی نباشد تا سؤالم را بپرسم عادت دارم. مسئول بلیط فروشی می‌گوید بروشور امسال برایمان نیامده و راهی نداریم جز اینکه به همین اطلاعات پشت و روی بلیط قناعت کنیم. گرچه از پیش چیزهایی درمورد کاربرد پیشین غار می‌دانم؛اینکه استودان زرتشتیان پیش از اسلام بوده یا پناهگاهی برای مردم بی دفاع و یا شاید پرستشگاه آناهیتا! هیچکدام قطعی نیست. درست مثل زمان ایجاد غار که درموردش روی بلیط نوشته شده: قابل انتساب به دوره اشکانی و ساسانی! انگار غار پر رمز و راز هم بدش نمی آید تماشاگرانش به جوابی قطعی نرسند.

اینجا ستاره باران است!

ستاره ای  بر زمین افتاد، ضربه ای عجیب وارد شد، خاک برآمد و شکل گرفت و خشک شد! باور مردم زیباتر و ماندگارتر از هر دلیل علمی است، چنانکه بعد از سالیان سال، نامی که ماندگار ماند، «استاره کفته» بود. دره ستارگان، تا این ساعت نخستین جاییست که نظم و رسیدگی در آن دیده می شود. اطلاع رسانی خوب، پارکینگ، نمایشگاه عکس و نقاشی، نگهداری از سنگ های بازمانده، و از همه مهمتر راهنما که دیگر یک رویا شده بود برایم! راهنما توضیحاتی از قدمت و علل بوجود آمدن این همه زیبایی می‌دهد. روی تابلو ورودی نوشته اینجا «میراث زمین شناختی» است. تاکید شده نباید راه رفت بر رویشان، چراکه هر لحظه بیم فروریختن آنها است.در همان ابتدا، اسحاق را می بینم، جوانی بیست ساله، از روستای برکه خلف که صنایع دستی اش معروف است... صدف می‌سازد و می‌فروشد. دوست خوبی ست و مانند خیلی از جنوبی ها، زمان میبرد تا از خودش و کارش توضیح دهد برایم. صدایش را به یادگار ضبط میکنم.

وارد می‌شویم، شهر عجیبی ست! تنها دو نفریم، من و مجید... در میان آن همه مجسمه‌های تنومند خاکی! اشکالی که از فرسایش باد و آب متولد شده‌اند. یکی به شکل انسان و دیگری حیوان و... اینجا صدها طرح خلق می‌شود از ذهن و دیده تماشاگران. سه نفر را روبرو و در حال گفتگو با یک نفر دیدم که شاید فرزندی است که باید نصیحت شود!:

مردم اینجا، شب را به ستاره افتاده نمی‌آیند. باورشان این است که شب ارواح و اجنه، میان راههای باریک این ستونها و حفره ها و مخروط های نوک تیز در رفت و آمدند که اگر به دنبال دلیل منطقی برای این باور باشیم، وزش بادهای تند و گردش هوا میان آنها، صدای عجیب و گاهی وحشت انگیزی را تولید می کند که شاید چندان هم به صدای ارواح بی شباهت نیست! تلاقی ترس و قدرت و زیبایی... براستی باد و آب معماران چیره دستی هستند!

هوا کم کم گرم می شود، وقت دیدن ناز است! جزیره ای هیجان انگیز که سرتاسر ساحل اش را خرچنگ ها تسخیر کرده اند. با احتیاط راه می روم تا خرچنگی را با مهمانی ناخوانده ام آزار ندهم. هنوز مانده تا آب، ما را از جزیره بیرون کند! انگار «تنهایی» را دوست تر دارد این جزیره...

طعم دلچسب سوزا

ساعت حوالی نه صبح است. به دنبال مکانی برای صبحانه ایم، اما هر چه می رویم، هیچ مغازه و یا استراحتگاهی نمی یابیم و یا اگر هست، بسته است. تنهامی توانیم از فروشگاه کوچکی تعدادی تخم مرغ تهیه کنیم. این هم یکی از معضلات اینجاست، عدم توجه کافی به امکانات رفاهی برای مسافران، که البته طبیعت و جغرافیا، این موضوع را پررنگ تر جلوه می دهد. به پیشنهادحسن آقا، راننده، به «سوزا» می رویم، خانه یکی از دوستانشان... سوزا؛ شهری ساده و صمیمی در  39 کیلومتری جنوب غربی قشم. 

سادگی خانه آقای ستوده فر مهربان، لذت مهمان نوازیشان را بیشتر می کند. صبحانه ای دلپذیر که طعمش از یاد نمی رود. اتفاقی پی میبرم که آقای ستوده فر «جاشو» است. کنجکاوی ام برانگیخته می شود و از جزئیات این حرفه می پرسم. میگوید بنّا بوده است و بعد تصمیم گرفته ناخدا شود. می گوید: شغل صیادی معمولا موروثی است و از پدر به پسر تعلیم داده می شود، اما من تلاش کردم که خود به خواسته ام برسم. سه سال طول کشید که کارم را نزد ناخدایی یاد بگیرم و الان قایقی دارم که هم جاشو و هم ناخدای آن هستم. مشغول بافتن تور ماهیگیری است. از او فیلم و عکس می گیرم. درخواست می کنم برایم کمی از اشعار  دریا و جاشوها بخواند،می‌گوید صدایم خوب نیست و راضی نمی‌شود. این ملاقات، آغازبررسی‌ها و مصاحبه های کنجکاوانه من در ادامه مسیر، برای دانستن از حرفه لنج سازی، ناخدایان و جاشوها است.

 

آبِ شیرین گوارا

به روستای چاهوی شرقی می‌رسیم. خورشید با قدرت می‌تابد. اوج گرمای امروز است با دمای 36 درجه. شرجی نفس‌گیر، صبوری می‌طلبد. کم کم دلیل سختی و صبوری و استحکام مردمان اینجا را بیشتر و ملموس‌تر درک می‌کنم. تلاش می‌کنم از یاد نبرم که سفر با سختی‌هایش مفهوم دارد و انسان‌ساز است.مستقیم به سمت تنگه چاهکوه که کمی بیرون از روستاست حرکت میکنیم. دره ای  به عمق ۱۰۰ متر،در 70 کیلومتری شهر قشم و در کنار روستای چاهوی شرقی.دره ای با آب شیرین. اینجا آب شیرین، قیمتی است و ناب. مردم قدرش را می دانند. طعم به یادماندنی و خنکی دارد، آبی را که از چاه می کشیم و درآن گرما می نوشیم. اینجا نمایش دیگری از فرسایش سنگ های رسوبی است،جایی شبیه دره ستارگان، با اشکال خارق العاده فرسایشی. در زیر طاقدیس های بزرگ آنجا سایه خنک و لذت بخشی است. زیبایی های بی نظیر چاهکوه را در میان عکسهایم ثبت میکنم. صدای اذان می آید. می دانم که اغلب مردم اینجا سنی هستند. به معماری مساجدشان دقت می‌کنم و منتظر شنیدن اذان عصرگاهیشان می‌مانم. به سمت حرای اسرار آمیز حرکت می‌کنیم.

 

حرا، حواصیل، حال خوب...

فروشگاههایی در ورودی جنگل های حراست. برخلاف جاهای دیگر؛ رستوران، صنایع دستی و... قایق را برای چهل دقیقه، هفتاد تومان کرایه می‌کنیم!. در حرا تنها کافی است به آب بنگریم، علاوه بر ماهی ها، انعکاس درختان و بوته ها و پرندگان آسمان هم اینجا در آب است. حرا؛ نام گیاه موجود در این جنگل آبی است، که منسوب به ابوعلی سینا است.به قول طالب طوعی، نوجوان قایقرانمان، قایق ویر می‌دهد! یعنی ما را به آنطرف و اینطرف می‌کوباند. سر از قایق فرود می‌آوریم و از دیدن گیاهان حرا با آن حواصیل و پرندگان منحصر به خودش لذت میبریم. دریا که مواج باشد، دوربین و عکسهای خیس و موج ناصبور و آدمی مشتاق باهم کنار نمی‌آیند...

لافت، تلاقی آب و باد؛ لنج وبادگیر

قلعه نادری، چاه های تل آب یا تلاو موزه مردم شناسی، مسیر ما را در لافت تشکیل می‌دهد. بندر لافت در شمال غربی جزیره قشم و در شرق جنگل حرا واقع شده است. بادگیرهای فراوان و خانه های قدیمی، بارزترین نمادهای این بندر است.

 اینجا به لنج هایش نیز معروف است و کارگاه های لنج سازی را در خود دارد. از دیدن خانه فرهنگ یا همان موزه مردم شناسی محروم می‌مانیم، می‌گویند شش به بعد باز می‌شود! اطلاع رسانی ضعیف است. در کنار اسکله، از لنج های قدیمی و مخروبه عکس می‌اندازم. از شهروندی، سراغ ناخدایان را می‌گیرم که مصاحبه ای با آنها داشته باشم، پاسخ می‌شنوم ناخدایان بعد از اذان مغرب جلوی اسکله جمع می‌شوند. فرصت زیادی برای انتظار ندارم. از مردم لافت می‌شنوم که می‌گویند روستای پی پشت پر است از نجارها و لنج سازهای زبردست. مسیرمان را به مقصد کارگاه لنج سازی در ده کیلومتری بیرون شهر لافت پیش می‌گیریم.

 

لنج های پرهیبت، تقابل سنت و مدرنیته

متولد 61 است! صد نفر در کارگاهش کار میکنند. شغلی ست که از پدرش به او رسیده است.

از لنج‌های چوبی و فایبر گلاس می‌پرسم. می‌گوید، قدیم‌ها چوبی می‌ساختیم اما هزینه ساخت لنج چوبی بالاست، زمان زیادی هم طول می‌کشد تا یک لنج چوبی ساخته شود و سخت تر است و دیگر برایمان ارزش ندارد. چوبی را هم دوست دارد اما می‌گوید امروزه فایبر گلاس به صرفه‌تر است. کم هزینه است و سبک، زودتر آماده می‌شود و تمیزتر است. گرچه دوام چوبی از فایبر گلاس بیشتر است. از انواع لنج‌ها می‌گوید: 120 تنی، 200 تنی، 400 تنی و 700 تنی. برای ساخت یک لنج، ابتدا ماکت چوبی‌اش را می‌سازند و بعد یک قالب مادر و بعد از آن شروع می‌کنند به ساختن آن.

می‌گوید حالا دیگر فقط در روستای گوران، در 90 کیلومتری غرب جزیره قشم است که لنج های چوبی می‌سازند و نجارانش هم اغلب لنج سازان معروف پی پشتی اند.در دل، حسرت نابودی این هنر اصیل ایرانی را می‌خورم که چند سال پیش به ثبت جهانی رسید. شاید تا چند وقت دیگر، لنج چوبی را تنها در موزه‌ها بتوان یافت. دریغ...

 

هرمز هزار رنگ

چهارشنبه، هشتم اردیبهشت ماه 1395. دومین روز گردشی سفر گروهی ما... با تأخیر نیم ساعته، به دلیل خواب ماندن ناشی از خستگی، حدود ساعت 6:50 دقیقه صبح، با اضطراب، خود را به اسکله شهید ذاکری می‌رسانیم چراکه قبلا شنیده‌ایم از قشم برای جزیره هرمز، تنها یک سرویس رفت و یک سرویس برگشت وجود دارد. منظم است و خوب. به سراغ خرید بلیط می‌رویم. هر نفر هفت هزارتومان. ساعت7:20 دقیقه سوارکشتی بنام وحیدی2 می‌شویم و به سمت هرمز اسرارانگیز به راه می‌افتیم. خدمتکاران خوشروی کشتی، ما را به گرفتن عکس بر روی عرشه دعوت می‌کنند. حدود 40 دقیقه بعد به هرمز می‌رسیم.

 جوانانی با موتورهای 125CG، منتظرمان هستند! پیشنهاداتی با قیمت‌های متفاوت، برای کرایه موتور می‌دهند. لنجی در کنار اسکله، مرا به سمت خود می‌کشاند. لنج‌های چوبی و فایبر. درکنار لنج‌ها دو مرد را می‌بینم. آهسته و سخت درحال کار برروی توری بزرگ هستند. کنارشان می‌نشینم و مانند بیشتر جنوبی‌ها استقبال گرمی می‌کنند. موتورداران همچنان سخت پیگیراند. سعی می‌کنم در میان همهمه آنان، سؤالاتم را از آن مرد بپرسم: شما ناخدا.... ببخشید جاشو هستید؟ تایید می‌کند. چه می‌کنید؟ درحال تعمیر تور ماهیگیری هستم. درکنارش پیرمردی آرام را  می‌بینم. با او نیز سر صحبت را باز می‌کنم. ناخدای بازنشسته است. به خاطر بیماری اش، توانایی کارندارد. صاحب لنج است و حالا برادرزاده اش ناخدای کشتی اش است. قبل‌تر لنج چوبی داشته وآن را با فایبر گلاس تعویض کرده است. از فایبر راضی‌تر است. آقای سلامتی می‌خوانندش.

از زمان آمدن و رفتن لنج‌شان می‌پرسم. می‌گوید هرده روز، یک روز استراحت می‌کنند. یعنی 27 روز در دریا، سه روز کنار خانواده. کار دشواری است... حالا ده روز است که لنجشان برای ماهیگیری در آبهای زیبای خلیج فارس است و امروز، پس از تخلیه ماهی‌ها در بندرعباس، به هرمز باز می‌‌گردد. مهربانانه شماره‌مان را می‌گیرد که زمان رسیدن لنج را به ما اطلاع دهد. در این فرصت و تا آمدن لنج، به هرمزگردی می‌پردازیم.

موتوری کرایه می‌کنیم. هر ساعت هشت هزار تومان. مجید، همسفر همزبانم، سکان‌دار می‌شود و دل را به جاده‌های سنگلاخی هرمز می‌زنیم. در طول مسیر، زباله به وفور دیده می‌شود و به دنبال آن، گربه و سگ‌هایی که به دور زباله‌ها پرسه میزنند. 

به قلعه پرتغالی‌ها می‌رسیم. نیازی به تابلو ندارد. از دور، سنگ‌هایی با ملات قرمز جلوه گری می‌کنند. وارد قلعه می‌شویم. خانم‌هایی مشغول ارائه صنایع دستی‌شان، که از خاک جزیره و صدف ها ساخته شده است، هستند. قلعه‌ای وسیع و سراسر سرخ! خاک اینجا محصور کننده است. مفصل‌تر و سالم‌تر از قلعه پرتغالی‌ها در قشم است. اتاقی منسوب به زندان قلعه و اتاق دیگری سرداب است. سردابی ساخته شده از مرجان های زیبای دریایی. خیره‌کننده است. ترکیب خاک سرخ و آب، بوی خوشی را در فضای سرداب به راه انداخته...


فروشندگان صنایع دستی قلعه، کارتی را به ما می‌دهند که بر روی آن نوشته شده است:  غذای محلی خاله فاطمه! به مقصد غذای محلی، سوار بر موتور می‌شویم، موتوری که مدام خاموش می‌شود! بعد از حدود دویست متر، به آنجا می‌رسیم. جعفر آقای گچ‌کار، همسر خاله فاطمه، جلوی درب منتظرمان است... مغازه ای 15 متری، با یک گلیم پهن شده و کولرگازی کوچک... خاله فاطمه قرار است برایمان تیموشی(timushi) بپزد.

اجازه می‌گیرم و وارد آشپزخانه 8 متریشان می‌شوم. خاله، تابه مخصوص پخت نان را روی اجاق می‌گذارد که داغ شود. لایه نازکی از خمیر آرد پهن می‌کند و تخم مرغی بر رویش می‌شکند. بعد از 1 دقیقه، ماده‌ای سرخ رنگ، به نام ساردین که از ترکیب ماهی ساردین و نمک و خاک سرخ جزیره است و سه ماه در مقابل نور خورشید بوده تا درست شود، را برروی نان می‌ریزد و سپس چند قطره مهیاوه اضافه می‌کند. نان محلی ما آماده خوردن است. تفاوت ذائقه‌ها را می‌بینم و بسیار لذت می‌برم.

برای دیدن ادامه جاذبه‌های طبیعی هرمز به راه می‌افتیم. موتور‌سواری در جاده‌ای خاکی آن هم از نوع سرخش، تجربه لذت بخشی است. در  راه سموری را میبینم و به سرعت عکسی به یادگار می‌اندازم. اطرافمان را کوههای حیرت انگیز نمکی رنگی فرا گرفته. چشمانم سیر نمی‌شوند از دیدنشان. بعد از عبور ازمرکز زیست‌شناسی دریایی هرمز، اولین آهو از نوع جبیر را برروی صخره‌ای می‌بینم.

به دره مجسمه‌ها می‌رسیم. جاییکه می‌توان پهنه زیبایی از ساحل و دریای جزیره هرمز را دید. تا دوردست ها می‌رویم و در راه، ازموتورسواری، نشانی دره رنگین کمان و غارنمکی را جویا می‌شویم. جالب است، تنها نشانی که جوان محلی به ما می‌دهد، نه تابلویی ست و نه نشانه‌ای. بلکه تنها کپری است که نشان می‌دهد در امتدادش خبری است! در دره رنگین‌کمان، رنگ‌ها با صخره‌ها عجین شده‌اند. جعبه مداد رنگی‌های خاکی... به غار نمکی می رسیم. حیرت، مناسبترین واژه در توصیف آن همه زیبایی است. درحدود 25 متر وارد غار می‌شویم. دیوار و سقف ها پر است از نمک‌های خارق‌العاده....

 اینجا سراسر شکوه است و عظمت... وقت بازگشت به سمت «خدایان ناو» است...

سفر رو به اتمام است. مرور می‌کنم مردمان را، صداقت را، راستی را، سادگی را... جنوب، آشوبی در درون دارد. انگار نیروی خورشید بزرگ و شرجی دریای بلند قامت، روی هم انباشته و ذخیره شده تا شاید روزی، زمانیکه تمام زمین را سردی و سکوت فرا گرفت، نفسش را رها سازد و از تمام حرف‌های مانده در گلوی زنان پشت برقع، فرزندان سربه زیر و مردان سختکوش‌اش دم برآورد.

معمولا تجمع ها فرصت خوبی است برای آشنایی با کسانی که در زمینه مشخصی فعالیت میکنند ...یکی از تجمع ها گردهمایی راهنمایان گردشگری است که چند سالی است تورلیدر ها و فعالین سفر گردشگران را به دور خود جمع میکند...قبل ها خبر های این گردهمایی را از طریق سایت های عاقه مندان پیگیری می کردم و روزی آرزویم این بود که در این جمع حاضر شوم...که 93 سالی بود که به لطف آقای میلانی به عنوان مهمان با ایشان حاضر بودم...و در کنار اندکی کار ضبط در کنار آنان در این گردهمایی حاضر بودم...

جشن هشتم و یا گردهمایی هشتم در مشهد مقدس برگزاری میشد و تمام تورلیدرهای استان ها مختلف به سبب هماهنگی ها و پیگیری هایی که  مدت های درازی نیز به طول انجامیده بود در تاریخ مشخصی در مشهد حضور داشتند... که ما نیز به وسیله قطار با گروهی از دوستان و تورلیدرهای تهران،البرز،تبریز حرکت کردیم...

معمولا نقل است که تورلیدرها آدم هایی هستند که سفر را دوست دارند و من به عینِ آن علاقه و حوصله و سعی در ایجاد فضایی متفاوت را حس میکردم...

گردهمایی در واقع چهار روزه بود وبرای تورلیدر برنامه یکسانی از زیارت مشهد تا تورهای خارج شهر و شرکت در کلاس ها و کارگاه ها برنامه ریزی شده بود ...

کمی به دلیل بارانی بودن هوا و هم چنین تعداد مهمانان گهگاه نا هماهنگی هایی دیده می شد ولی همین که  در این جمع آدمی با فعالیت های مختلفی از تور نابینایان تا تور عروسک گردانی مشاهده می کرد برایش مغتم می بود...به نظر می رسد تورلیدرها تریبون و حامی کم داشتند تا فعالیت های انان به گوشه عامه برسد که این دغدغه بسیاری از همان عزیزان است...

من هم در واقع ناظری بودن بر این فعالیت ها ...و یاسی در وجودم بود که چه قدر خوب میشد ایران شناسی در کنار وجه علمی و اکادمیک که امتیازی است ویژه بعدی برای ما داشته باشد به نام دیدن  و به نام گشتن و خود به نتیجه رسیدن...به نظرم هر یک از ما  اگر بتواند زمینه فعالیت اش را اینگونه تنظیم نماید قطعا موفق خواهد شد ...همانکاری که ایرج افشارها و ستوده ها کردن ....

قطعا در سال بعد به دنبال آن خواهیم بود که با جمعی از دانشجویان در این مراسم شرکت کنیم حداقل منفعت اش این خواهد بود که سبب بسیاری از تلنگر ها برای ما دانشجویان است..

  • ۳۴۹ نمایش

انگیزه زندگی با ایران شناسی مفهومی است خود ساخته که در آن فراتر از دغدغه های شخصی یک فرد میتواند با دغدغه وطن خود و شناخت ان روزگاری را بگذراند ....و داسته ها و خاطرات و هستی خود را در قالب داشته های ایران شناسی از سفرنامه و تحقیقات و یا فعالیت های ساده تر گذرانده است....

شاید برای من از جمله کسانی که انگیزه زندگی شان ایران شناسی بود همان ایرج افشار و منوچهر و ستوده و باستانی پاریزی وشفیعی کدکنی و مردم عادی است که برای حفظ شه و روستا خود از خود مایه می گذرانند...

حال ما افرادی که در غالب دانشجوی ایران شناسی در حال تحصیل هستیم ....از انگیزه های مان چه مقداری برای ایران شناسی است...

چقدر خوب است که انگیزه زندگی هایمان ایران شناسی هم باشد...

ایران بزرگ.........من اینجا و گوشه ای وطن بی من....

  • ۶۴ نمایش

این روزها می گویند علی بی حال است...

این روزها گرچه خبرهای خوشی به گوش می رسد ولی آنچه که نمیدانم چیست در حال رخ دادن است حسی که همراه با دلهره است...

این روزها هرچه هست  ایران شناسی و توامان اش کار اولویت ام است....اولویت تولید محصولی است در حوزه ایران شناسی برای کار...که هنوز نمیدانم آن راه چیست؟شاید بهترش کارآفرینی در ایران شناسی باشد!!

امروز خوش بودیم به راهی که آینده به آن خواهم رسید...ولی عمیق که فکر میکنم میبینم امروزم روزی قرار بود آینده ام باشد.....

کوتاه بگویم  :
که اگر قرار باشد انسان بدی باشم و یا خود باطنی ام باشم گرچه بد...حداقل زیان اش به یک نقر  است...آن نفر صبور که بدهکارش هستم و امیدوار به آینده ای هستم که با او هم مثل بقیه باشم...و یا با او بهتر از بقیه باشم.

شاید از قول های بی عمل باشد ولی سعی خواهم کرد سفرنامه نوروز که به همراه دوستان بودیم را در پست بعد بیاورم.

 

  • ۱۵۲ نمایش

این کتاب نوشته است از همایون کاتوزیان که به سفارش یکی از عزیزان ترغیب به خواندنش شدم...پیش از خواندنش به عنوان کتاب، علاقه خاصی پیدا کردم....

کمی که به کارها و تلاش های ایرانی ها و دور برمان نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که در اینجا، همه چیز برای کوتاه مدت است.....

تمام تلاش های ما  از فعالیت های یک دانشجو گرفته تا تلاش های تمام اقشار جامعه و حتی دوستی های ما برد کوتاه مدت دارد...شاید شاخصه دیگر موفقیت یک انسان بلند مدتی اوست...به قول همان دوست در ایران برای هر کاری علاوه بر پلان B بایستی پلان C هم داشته باشی.....

 



 

  • ۱۴۳ نمایش

امروز دومین روز سال جدید هست....

بعضی ها در پی چیزی هستند که در اوایل سال برایم نامفهموم است....به خاطر همین در ایام نوروزی گریزانم از شلوغی ها و شاید بعضی از بازدیدهای مرسوم......به خاطر همین در جایی هستم به دور از هیاهو...گاهی در کویری به همراه دوستی عزیز و گاهی در کاروانسرایی که برای من پر از دغدغه و خاطراتی  است چند ساله که  با آن زندگی کرده ام....و گاهی بیاد جهالت های دوران دانشجویی گشتی میزنم در شهرهایی خاص....هرچه هست این را بیشتر دوست دارم...


 


اما ایران شناسی در سالی که گذشت...

... این چند ماهی که گذشت شاید دغدغه من در ایران شناسی تغییر کرده است.....حس میکنم عده ای آنچه به دنبال آن هستند دقیقا مسیری است که به شغل ختم  می شود که دغدغه  صد البت  دغدغه درستی است،و در همه زمان ها به این خلع این رشته حسرت می خورم ولی همیشه امیدوارم که روزی هم من در این مسیر قرار بگیرم...وقتی بحث شغل در ایران شناسی است من همیشه به این می بالم که بارها گفته ام این رشته برای من هدفی در این رابطه ندارد و وسیله ای نیست برای امرار معاش ام ....و برعکس همیشه باعث تحمیل هزینه هایی در جهت راه اندازی  بعضی از فکر ها است....تغییر مسیر برای من این است که دیگر امیدی به این مسیر برای خود ندارم.....مسیر من در سال جدید قطعا توحه به علاقه و ایجاد مسیرهای نو در رسیدن ب علایق خود با کمک ایران شناسی است.

ایران شناسی  در سالی که گذشت شاهد رونمایی از دانشجویانی است که  هر چند با  دغدغه های مختلف پا ه این حوزه گذاشته اند  اما برای من به این معنی است که دیگر میتوان گفت علاقه مند برای حوزه های مجازی و جدیدا تلگرام بسیار فراوان شده است ....پس وطن پویان شاید الگوی مناسب و موفقی باشد برای الگو برداری  این دوستان که بنده هم افتخار همکاری و همراهی و در برهه ای ایجاد این راه را داشته ام  و در سال 95 سعی خواهم کرد منظم تر و پرکارتر ر وطن پویان باشم.... اما این روزها  به این فکر میکنم مسیر جدید در این راه چیست....باید همفکری کنیم برای شناخت بهتر...

ایران شناسی در سالی که گذشت شاهد ورود دانشجویان بیشتری در سطح کشور بوده است که میتوان خبر خوشی برای توسعه جمعیت دانشجو در این رشته باشد که خود زمینه ساز ایجاد وهمراهی بیشتر دانشجویان در شناساندن خود رشته ایران شناسی باشد تا ایران...که  اکنون لازم تراست ...!

اما در سال جدید شاید بر خلاف روال حال سعی خواهم کرد در همه شرایط مورد نیاز این رشته. متکی به خود باشم ....

در سال جدید شاید با دیگری تنها ،تنها نباشم....

سال جدید برایم همراه با ترسی است...ترس از نرسیدن ها به هدف هایم در ایران شناسی است....

به همه دوستان ایران شناسی سال جدید را تبریک میگویم و امیدوارم ناظر موفقیت دوستان خوبمان در این باشیم.....

  • ۱۶۶ نمایش

دوستی ها  هرچند کند اما میتوند به شکل یک جریان ادامه دار باشد...این روزها در خلوت ذهن ام و با وجود تمامی شلوغی های بی پایان عمرم به این فکر میکنم که اگر قرار باشد در قامت یک دغدغه و در قاب یک بهانه تعدادی انسان با یکدیگر در ارتباط باشند، آن  راه چیست:

1)اولین فکری که به ذهن ام میاد همان ایران شناسان و وطن پویان و ایده هایی همانند ان هست که در این بحث ما توانستیم با  مدل های مختلف . با افت و خیز فراوان یکدیگر را دریابیم و در راستای رشته تحصیلی مان بتوانیم از حال و ایده ها یکدیگر با خبر باشیم....از تمامی کسانی که روزی در دایره فعالیت این سایت قرار  داشتند و یا علاقه مند به فعالیت هستند دعوت میکنم با کمی همت ایمیلی به خانم فرجی مدیر مسئول سایت ارسال کنند و یا از طریق شماره 09127661154 شماره تماس ایشان را از بنده بگیرند، تا نحوه همکاری و اهداف کار بصورت مشروح  به خدمت شان توضیح داده شود:info@vatanpooyan.com

(2  دومین راه حل :ایجاد گروهی در دانشگاه های مبدا این رشته  و بعدها پیگیری روندی است که  به صورت شورایی مرکزی مشتکل از دانشجویان چند دانشگاه  با حمایت یکی از دانشگاه های این رشته ایجاد و مدیریت شود و بتواند برنامه های مشترک، با توجه به نقش اول فارغ التحصیلان و دانشجویان ایران شناسی را سرلوحه خود قرار دهد که با همت یک دانشگاه و چند استاد و دانشجو قطعا شدنی است....

3) سومین راه حل شاید اطلاع رسانی جزیی از فعالیت ها و تلاش های دانشجویانی است که  در دانشگاه های مختلف در اشکال مختلف به فعالیت می پردازند.و یا در رابطه با فارغ التحصیلان رشته ایران شناسی فعالیت هایی که در حال انجام هست چگونه است.قبلا هم در همین جا گفته بودم که شاید یکی از عوامل مهم جا افتادن و حمایت عام مردم از ایران شناسی در ایران از طریق ایجادسایت ها و حتی گروه های ایران شناسی با مفهوم دقیق و صحیح از این رشته است که سبب مقبولیت بیشتر این رشته و توجه مسئولین به این رشته خواهد شد.

4)و چهارمین راه را باید کار خردی دانست که معمولا در پایان هر دوره ایران شناسی در دانشگاهی با آن همراه بودیم ،پیشنهادی احساسی برای تجدید دیدارها در سالیان بعد...ولی در حدود صد در صد هیچ وقت این امر انجام نمی شود...به نظرم میرسد دیدار در فضایی علمی و یا در شهر خاص سبب ایجاد روحیه ای در کسانی است که به علت مشکلات ویا خوشی ای زندگی کمی دوست دارند خاطرات شان در بهترین سال های جوانی شان را در رشته ایران شناسی تکرار کنند که قطعا احتمال ایجاد جرقه هایی برای بازگشت فرغ التحصیلان به مراتب بالاتر وجود دارد.

 

اینها شاید عواملی است که من دوست دارم انسانی پیدا شود و پیگیر انجام آنان شود...قطعا بنده نیز تا بتوانم کمک خواهم کرد،مشخص نیست از کلاس 44 نفره ایران شناسی 88 چند نفر به ایران شناسی و یا محدوده ایران شناسی فعالیت میکنند و چند نفر همچنان علاقه مند در انتظار فرصتی برای بازگشت به این رشته هستند و یا چند نفر از مسیر دیگری در رسیدن به این رشته موفق بوده اند...و یا شاید عده ای در مجموع ایران شناسی را مسیر نادرستی میدانستند...

دقت کنید ایران شناسی در سال 88 در گروهی 44 نفره با امکانات و فضایی خاص با اساتید مختلف و با بسیار امید و تلاش در پی چه بود....دانشجویان ان چه در ذهن داشتند و چه میکنند؟

  ترس از نرسیدن ها...

  • ۲۱۳ نمایش

آخرین باری به دربند رفتم شاید سه سال پیش بود به همراه برادرم و دایی ام....دیروز فرصتی دست داد با علی ایلنت کمی کوهپیمایی کنیم...البته نسبت به قبل بسیار پیر تر شده بودم و نتوانستیم حداقل به ایستگاه اول آن برسیم در صورتی که  قبل تر ها هر چند به سختی توچال را هم پیموده بودیم....

هر چه باشد کوه انسان ساز است و ....

دلم برای فریدون تنگ شده است...چه کنم که بد قولی ها آنقدر زیاد شد که دیگر روی تماس ندارم ...فریدون و بسیاری از دوستانم را بیاد دارم....اما کار بعضی وقت ها صفت لعنتی به خود میگیرد جبری است که بعضا مرا مغلوب میکند....

نعدادی عکس برای این گردش چند ساعته....


 اینجا ویرانه ای زیبایی بود در مسیر کوه پیمایی....کاشی های اش نظر ما راجلب کرد...





آبان ماه 93 بود که با دو تن از دوستانی که به فاصله نسبتا کمی با هم خدمت سربازی مان تموم شد سفری 11 روزه داشتیم به  کشور ترکیه و مشخصا گشتی در آنکارا و کامل تر در استانبول و در راه برگشت در وان...

نکته جالب سفر ما سفر با قطار است ...سفری که با تنهای اش و با دیدن صخره های ایران آغاز شد و در مسیرش گذری کردیم با کشتی از دریاچه وان و پس از آن روستاهای مسیر آنکارا و در نهایت استانبول همان شبه اصفهان خودمان برای ترکیه...

معمولا سفرنامه اصفهان کم میبینیم چون بسیار حرف برای گفتن هست و شاید در حد کتاب...ترکیه هم از این قاعده مستثنی نیست...صرف یادآوری فقطسعی میکنم گزارش تصوری در اینجا بیاورم...

مترجم تیم که ناشی هم بود،من بود ولی مشکلی خدا رو شکر نداشتیم...

هزینه سفر هم با لیر 1530 تومانی در حدود 1 میلیون تومان شد...که خوب برای ما غیر طبیعی هم نیست....

البته دوستان کمی سختی کشیدند ک بعدا میگفتند خاطره شد!

به عنوان دانشجوی ایران شناسی دوباره بروم خوب می شود!

ترکیه و افتخار پرچم اش...

ترکیه و مسجد هایش و صدای اذان اش...

ترکیه و جوان های مدرن شبه ایران اش....

خط فارسی عثمانی...


  • ۳۰۲ نمایش

عکس هایی از همایش ملی ایران شناسی در میبد(به زودی میاورم)

  • ۲۴۴ نمایش

امروز به سبب کار تحقیقی که استاد شهیدی در رابطه با تاریخ علم به عهده ام گذاشته بود گشتی 3 ساعته در حوالی منطقه چیتگر و ایران خودرو تهران داشته ام..و

جایی مناسبی است برای گشتی چند ساعته و دیدن طبیعت نواحی مختلف ایران و جهان و برای کسانی که عاشق سفر به شمال هستن...شبیه سازی خوبی است و همچنین بسیار جذاب برای تحقیقات گیاهان دارویی , و گشت های خانوادگی...راستش بودن این مجموعه در تهران غنیمتی است..

توضیحات تکمیلی در بسیاری از سایت ها امده است....عکس من امروز اول خرداد ماه از جمعه های خارج از مشغله کار و...


  • ۳۱۸ نمایش

سفری در تاریخ 1394/02/09

1

2

3

4

5


و...

  • ۳۱۱ نمایش

از سفرنامه نویسان تا خبرنگار گاردین

روزنامه گاردین در گزارشی ضمن توصیف وضعیت تاکسی های شهری و مسافرکش ها در تهران نوشت: تاکسی‌های این شهر و دیگر شهرهای بزرگ ایران در جهان منحصر به فرد شمرده می‌شود.

به گزارش ایرنا خبرنگار روزنامه گاردین در تهران در این گزارش نوشت: گاهی اوقات زندگی در تهران شما را ناراحت می کند؛ اما سوال اینجاست که مردم عادی قشر متوسط برای تردد به محل کار، چکار باید انجام دهند؟

خبرنگار گاردین افزود: مساله ای که درباره تاکسی های تهران و سایر شهرهای بزرگ ایران، تقریباً در جهان منحصر بفرد شمرده می شوند این است که در سایر کشورهای جهان، وقتی کسی سوار تاکسی می شود - تا مسافر سوار شده به مقصد نرسیده - معمولاً هیچکسِ دیگر سوار همان تاکسی نمی شود (تمام تاکسی ها در کل کشورهای جهان دربست هستند). این در حالی است که در تهران چنین نیست.

خبرنگار افزود: هر چند ایرانیان اسم خاصی برای این نوع تاکسی ها ندارد و آن ها را صرفاً «تاکسی» می خوانند، من به آن ها لقب «تاکسیِ اشتراکی» داده ام.

وی گفت: این اصطلاحی نیست که مردم ایران از آن استفاده کنند اما بهترین توصیفی که می توانم برای نوع ترددم به محل کار استفاده کنم، تاکسی شراکتی است. این نوعی از تردد راحت، باکلاس و در عین حال کم هزینه تر در سطح شهر است که بیشتر شبیه مسافر کشی خیابانی به حساب می آید.

خبرنگار گاردین در ادامه به انواع تاکسی به اصطلاح شراکتی اشاره کرد و افزود: سهل الوصول ترین نوع آن، تاکسی هایی هستند که در خیابانهای اصلی شهر از بالا به پایین تردد می کنند و اگر شما عجله داشته و فرصت انتظار برای اتوبوس را ندارید، این سرویس می تواند گزینه مناسبی باشد.

وی با بیان اینکه «چند ثانیه ای طول نخواهد کشید که یک تاکسی شما را سوار کند»، افزود: آنها یا با کاهش سرعت ماشین شان در مقابل شما و یا با چراغ زدن توجه شما را جلب می کنند. شما هم در پاسخ می توانید یا سرتان را تکان دهید و یا سر جای خود بایستید. با این حال حتی اگر شما تاکسی نخواستید و صرفا در خیابان پرسه می زنید، باز هم تاکسی ها به شما علامت می دهند. به واقع، تاکسی شراکتی تنها نوع تاکسی است که دائما بدنبال شماست.

خبرنگار گاردین همچنین به تاکسی های موتوری اشاره کرد و نوشت: در حالی که موتور می تواند از کنار ترافیک شهری به سادگی عبور کند، اما این بستگی به شما دارد که ایا اینگونه مسافرت های بدون کلاه کاسکت را می پذیرید یا خیر؟

وی در ادامه به نوع دیگری از تاکسی ها در ایران اشاره کرده و نوشته است: در این روش مقصد نهایی مشخص است و رانندگان در نقاط پر تردد شهر از ماشین پیاده شده و با بیان مقصد نهایی و تعداد مسافرین مورد نیاز به کارشان ادامه می دهند. در همین حال اگر شما علاقه ای به انتظار ندارید می توانید به راننده پیشنهاد دهید که هزینه دو مسافر دیگر یا هرتعداد صندلی خالی را که باقی مانده خواهید پرداخت.

به نوشته خبرنگار روزنامه گاردین، پدیده تاکسی های شراکتی رو به افول است و از آنجا که شهرداری تهران می خواهد به وضعیت ترافیک شهری و تعرفه تاکسی های شراکتی سامان بدهد، اکنون در بسیاری از نقاط شهر، ایستگاه های تاکسی برپا شده است.

وی افزود: این روش بالاخص برای ایرانیانی که از خارج آمده اند یا خارجی ها که لهجه غلیظی دارند که می تواند بیانگر پولدار بودنشان باشد، گزینه مناسبی است؛ به هر حال تاکسی های شراکتی با چسباندن برچسبی بر روی شیشه ماشین شان تعرفه هایشان را اعلام می کنند و اگر شما از خارج آمده باشید با خیال راحت می توانید، خارجی بودنتان را اعلام کنید.

این روزنامه انگلیسی به نقل از خبرنگارش در تهران به بیان نوع سوم تاکسی های مشارکتی پرداخت و نوشت: در این روش شما مقصد مشخصی دارید که با فریاد زدن، آن دسته از رانندگان تاکسی که مقصدشان با شما یکی است برای شما می ایستند و شما را سوار می کنند. این نوع از تاکسی ها بالاخص برای زمانی که شما نصف شب عازم مقصدی هستید، گرچه هزینه ها در آن موقع افزایش می باید اما کارایی بیشتری دارد؛ با این حال اما ممکن است مدتی برای پیدا کردن تاکسی معطل شوید.

خبرنگار گاردین با بیان اینکه «متروی شهری و اتوبوس از تاکسی شراکتی نیز ارزان تر است»، افزود: یک سفر با اتوبوس «بی آر تی» - سریع ترین خط اتوبوس درون شهری - 350 تومان قیمت دارد و یک سفر با مترو 600 تومان است؛ با این حال اما افرادی که از این وسایل نقلیه عمومی استفاده می کنند، مجبورند که از تاکسی شراکتی استفاده کنند چون تمام نقاط شهر توسط وسایل نقلیه عمومی پوشش داده نشده است.

وی در ادامه با بیان اینکه «بهای یک سفر با تاکسی شراکتی دست کم هزار تومان است» نوشت: با این تصور که شما برای رفتن به محل کار و بازگشت می بایست روزی چند هزار تومان هزینه کنید، در پایان ماه حداقل 90 هزار تومان باید برای این مساله کنار بگذارید که برای یک کارمند شاغل با حقوق ماهانه یک میلیون تومان چیزی در حدود 9 درصد حقوقش را در بر می گیرد.

وی با بیان اینکه «سفر با تاکسی های شراکتی نکات جالبی را در بر دارد» نوشت: بهتر است جلو بنشینید، چون اگر صندلی عقب باشید به دلیل اینکه درب سمت پشت راننده از قفل بچه برخوردار است دائما برای راه دادن به مسافرینی که می خواهند از ماشین پیاده می شوند باید جابجا شوید و بعضا در جریان این سوار و پیاده شدن، کیف مسافرین یا آرنجشان شما را زخمی می کند و نهایتا اینکه اگر تاکسی پیکان سوار شده باشید، دود ماشین از شما پذیرایی دردآوری می کند.

خبرنگار گاردین نوشت: با همه این اوصاف تاکسی در تهران زبان ویژه ای دارد اما از یک قانون ثابت تبعیت نمی کند. زمانی که سوار تاکسی می شوید، می توانید بهای سفر را بپردازید یا صبر کنید به مقصد برسید. در طول سفر هر جا که خواستید می توانید به راننده بگویید و او شما را پیاده می کند.

 

وی به مکالمات رد و بدل شده میان راننده و مسافران اشاره کرد و عنوان کرد که معمولا راننده و مسافران صحبت هایی را با موضوعات مختلف سیاسی، ورزشی، قیمت کالاها یا اتفاقات اخیری که رخ داده بیان می کنند

نویسنده با بیان اینکه واکنش های مختلفی از سوی افراد دیده می شود نوشت: جالب اینجاست که شما در یک سفر یکروزه همه این ها را می شنوید.

در پایان گزارش آمده است: سفر در تاکسی همچون سایر وسایل نقلیه عمومی جالب است.

 

  • ۳۱۰ نمایش

 تابستان سال 93 سفر چند روزه ای داشتیم  به 3 استان غربی(زنجان،آذربایجان غربی و شرقی)برنامه به نحوی بود که به علت مشغول بودن من به خدمت مجبور بودیم که تداخلی با ماه رمضان ایجاد نماییم ،به نحوی که عید فطر در مجموعه تخت سلیمان بودیم...

این سفر 4 روزه گفتنی های بسیاری دارد....قرار بود که پادکست هایی که ضبط میشد(در حدود 140عدد هستند)در سایتی  که قرار بود ایجاد کنیم منتشر شود...

امروز به این فکر افتادم که یکی از انان را بیاورم...

شاید در آینده بخش های دیگر این پادکست ها رو منتشر کنم...

نکته ای که برای خود من جالب است  نحوه ارائه اطلاعات است که هر چه قدر آدمی تمرین نماید قطعا پیشرفت میکند...

 در زمنیه انتقال تجربیات و دیده ها از طریق صدا، تمرین و مطالعه بسیاری نیاز است...

در این فایل که در زیر آمده نمونه ای از این پیشرفت ها را البته به همراه اشتباهات در بکارگیری مفاهیم را  خواهید شنید...

عکس زیر هم دقیقا منطبق با همین فایل از لحاظ زمان و مکان .

عکس در همان زمان!

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خیلی موافق این فایل نبودم...شاید بهانه ای باشد در اشتباهات...که از دو دانشجوی ایران شناسی بعید است...ولی حداقل ما این اشتباهات را کردیم.

امروز 13 هم نوروز بود.

  • ۲۹۴ نمایش

طبق هر سال  معمولا به یک بهانه ای در استان یزد...چرخی میزدیم و امسال هم قرار بود انجا باشیم که مشغله کار نگذاشت...

خانم امینی چند عکس از حال و هوای این روزهای میبد برایم ارسال کردند که فکر کردم اینجا بیاورم  که دیده باشید...

با تشکر از ایشان

و این عکس که یک طوری متصل است به داوران دانشجویی میبد و اکنون در تهران

(استاد گل محمدی و معاون دانشگاه تهران)

  • ۳۱۰ نمایش

 هر مساله جدی را معمولا با شوخی آغاز میکنیم...

این هم برای خود تاکتیکی است برای سفر به مکان هایی با ضریب خطر  بالا ...اول حرف اش را در خانه میندازیم که اگر بشود فلان وقت قرار است برویم فلان منطقه ...تا ببینیم که فضا و مخالفت ها چقدر جدی است...این مرحله را شروع کردم....دو ماهی است که در ذهن ام شدن و نشدن سفر به افغانستان را بررسی میکنم...


کمی از رضا امیرخانی کمک گرفته ام و برای اطلاعات ریز هم چند سفرنامه که در فضای مجازی پیدا می شد  را یافتم ولی تمامی ندارد...نمیدانم تاریخ دقیق اش را....ولی میدانم علاوه بر وقت،پول هم می خواهد...علاه بر پول جسارت هم می خواهد ...و علاه بر این ها همراه هم میخواهد...فعلا زمان مشخصی در ذهن ندارم...

ولی صرف کنجکاوی به جمع آوری اطلاعات روی اورده ام...

به ذهن ام آمد اینجاتامیتوانم این اطلاعات را جمع کنم...

1.کلیک کنید!

2.کلیک کنید!

3.کلیک کنید!

4.کلیلک کنید!

5.کلیک کنید!

6.هفته نامه ثبوت(بلخ)کلیک کنید!

حجم: 1.29 مگابایت
توضیحات: یکی از هفته نامه های ثبوت(این شماره بیشتر سیاسی است

8.دریافتفایل سفرنامه
توضیحات: فایل PDF

9.این هم سایتی در زمینه فرهنگ هرات

  • ۳۸۹ نمایش

این بهترین معرفی از نشریه ای است به صاحب امتیازی انجمن علمی دانشجویی ایران شناسی که به کمک پیگیری های خانم سهیلا فرجی در اواخر سال 93 مجوز ان به مدیر مسئولی بنده و سردبیری خانم فرجی اخذ شد،دوره نشریه ماهنامه می باشد ...بنا به تصیم من و خانم فرجی بنا را در ابتدا برای چاپ نشریه دو برگه ای با هدف ایجاد زمینه برای معرفی هر چند کوتاه از رشته ایران شناسی و اطلاع رسانی فعالیت های گروه و انجمن علمی ایران شناسی گذاشتیم...

به دلیل وقت کم و رعایت زمان یک ماه در شماره یک نشریه کمی دارای اشکالات ویراستاری بود ولی از لحاظ طراحی و قالب کار به گفته بسیاری در دانشکده ادبیات  و خانه نشریات دانشگاه کار جدیدی در نوع خودش بود...

هدف ها در این زمینهه بسیار است ولی اهداف ما که بایستی البته کوتاه مدت باشد در حقیقت داشتن نشریه کاغذی برای دانشجویان ایران شناسی برای  سال های بعد و همچنین تلاش و پیگیری برای فراهم آوردن ویژه نامه ای جامعه با هدف معرفی رشته ایران شناسی است که سعی خواهم کرد در این بخش آهسته آهسته پیشرفت ان را نشان دهم....

صفحه اول نشریه در ماه اسفند را میتوانید در فرمت عکس ببینید(به دلیل قوانین نشریات دانشجویی از بارگزاری تمام فایل معذورم!)

مرتبط:ویژه نامه در شروع(1)....در آینده

  • ۳۵۸ نمایش

مجله آینده تلاشی بود به همت  شادوران محمود و پسرش ایرج افشار که سال ها آنرا نمی شناختم و در ابتدا بوسیله یکی از عزیزان برای  مطالعه اش  مطالعه اش داده شد،تا اینکه به حسب اتفاق یکی از از موضوعات بررسی درس سمینار دانشگاه مان شد...این متن را برای نشریه انجمن علمی ایران شناسی به کمک فراوان همان شخص نوشته ام ...به دلیل توضیحات کم و اطلاعات کم در  مورد این نشریه ...به نظرم آمد در اینجا نیز بیاورم...

مجله ی «آینده» یکی از پیشگامان احیای هویت ملی دوره ی معاصر و از نظریه پردازان وحدت ملی و فراهم آورندگان مقدمات نظری دولت مطلقه در ایران است.

این مجله به مدیریت شادروان دکتر محمود افشار و فرزند ارجمندشان، ایرج افشار، طی 19 سال و در دو دوره ی زمانی انتشار یافته است. چهار سال با مدیریت دکتر محمود افشار و پانزده سال با مدیریت ایرج افشار و بسیاری دیگر از اهل فضل که حاصل تجربیات و دانش خود را در این مجله منتشر کرده اند.

دکتر محمود افشار یزدی از سال 1300 وارد عرصه ی مطبوعات شد. در سال 1304 مجله ی آینده را تأسیس کرد.

دوره ی چهار ساله ی اول:

1-         سال اول؛ 12 شماره، از تیرماه 1304 تا مهرماه 1305 شمسی، 800 صفحه

2-         سال دوم؛ 12 شماره، از دی ماه 1305 تا اسفند 1306 شمسی، 947 صفحه

مجله ی آینده در این مرحله که آغاز انتشارش بود 24 شماره منتشر گردید و بعد از آن تعطیل شد.

3-         سال سوم؛ 16 شماره، از مهرماه 1323 تا اسفند 1324، بالغ بر 800 صفحه

انتشار مجله آینده از اسفند 1306 تا مهر 1323 به مدت 17 سال در حال تعلیق بود. انتشار سال چهارم را دکتر محمود افشار از ابتدای مهر 1338 آغاز کرد و در مجموع 3 دفتر در شش شماره انتشار یافت.

مجله ی آینده از اردیبهشت 1339 تا آغاز فروردین 1358 تعطیل گردید. ایرج افشار پس از آنکه مجله ی "راهنمای کتاب" از انتشار بازماند، در سال 1357 امتیاز مجله ی آینده را بنا بر اجازه ی کتبی طبق ماده ی هفتم یادداشت مؤلف در آذرماه 1358 از مراجع رسمی به دست آورد.

ایرج افشار در متنی درباره ی انتشار دوره ی جدید این مجله می نویسد:

 «مجله ی آینده- که پنجاه و چهار سال پیش توسط پدرم تأسیس شد و مجله ای سیاسی و ادبی بود- به زودی با روش ادبی و تاریخی، مخصوصا به منظور نشر مقالات در زمینه های ایران شناسی و معرفی و انتقاد کتاب های تازه بطور منظم، و نشر اسناد و مدارک قدیمی، زیر نظر و با مسئولیت مستقیم اینجانب فعلا به صورت فصلی منتشر خواهد شد.... این نشریه فعلا یک شماره در هر فصل به چاپ می رسد. ولی مجموع صفحات چهار شاره ی هر سال کمتر از 800 صفحه نخواهد بود.    حق اشتراک سالانه ی آن یکهزار و ششصد ریال است  و با لیست سفارشی توزیع می شود. حق اشتراک سالانه برای خارج از ایران معادل سی دلار تعیین شده است.»

این مجله بنا به گفته ی ایرج افشار - به دلیل محدودیت دایره ی انتشار مجله و هزینه ی چاپ سنگین و عدم امکان توزیع آن- به صورت تک فروشی توزیع نمی شده است و علاقه مندان صرفا با مشترک شدن قادر به تهیه ی آن می شدند.

نشانه ی سربرگ مجله، نقش یک تذهیب خلاصه شده بر روی جلد یک مصحف است که در کل به شکل یک فلش در آمده است که به کلمه ی آینده اشاره دارد.همچنبن کلمه آینده به شکل معمول طراحی ان زمان که در بیشتر مجلات به شکل خط نستعلیق نوشته شده است.

در اغلب مجلات، زیر عنوان مجله ی فرهنگ و تحقیقات ایرانی، موضوعیت کلیِ "تاریخ، ادبیات و کتاب" ذکر شده است.  جهت آشنایی کلی با موضوعات مطرح شده، یک شماره این مجله  را از لحاظ موضوعی بررسی می نماییم. مجله شماره 1-3،سال یازدهم،فروردین خرداد 1364:

در قسمت  تحقیقات ایرانی، مطالبی با عناوین زیر آمده است: «ادب و ادیب هر دو فارسی است» از محمد محیط طباطبایی،«رطل و همبستگی آن با لیتر» از اوبالحین دیانت، «باران خواهی در میان عشایر سیرجان» از مرتضی فرهادی، «سیزده و سیزده به در» از محمد جواد بهروزی، «سفرنامه نویسی ناصرالدین شاه» از ایرج افشار، «حافظ و امیرخسرو» از دکتر فتح الله مجتبایی.

قسمت عقاید آراء، عناوینی چون: «عشق،زیر بنای جامعه» از دکتر مهدی پرهام و «درباره سبک شناسی بهار» از دکتر سیروس شمیسا، را شامل می گردد.

قسمت دیارها و یادگارها، مطالبی چون: «نخستین روز مدرسه» از دکتر غلامعلی سیار،«از جام تا هری» از محمد رضا خسروی ،«خاطرات مدیر مجله یغما» از حبیب یغمائی،«ملطفه خلل الله خلیلی» از خلیلی، را شامل می شود.

در قسمت مدارک و اسناد، عناوین «اردوکشی ناصری از قزوین به کردستان»،«اسنادی چند از حاجی نظم السلطنه» و «دو نامه از میرزا ابوالقاسم قائم مقام» از محمد رضا نصیری، را می بینیم.

در قسمت حاشیه،یادداشت،نکته، مطالبی از قبیل: «پندام و پنام» از مهری باقری، «یک بیت رودکی» از محمد تقی دانش پژوه،«هفت مطلب» از محمد حسین اسلام پناه،«بازی میر» از حسام مصطفوی اردستانی،«دو یادگار ادبی از یغما و ایرج» از دکتر غلامعلی سیار، «سه مطلب از یک نویسنده» سید علی میرنیا،«لوتی و مشطی» از علی محمد حکمت،«رطب در شعر نظامی» از بهروز ثروتیان،«غزل شاطر عباس» از ابولقاسم دانشجو آمده است.

مطالب مرتبط در دیگر جای ها


یادداشت منتشر نشده از ایرج افشار در مورد مجله آینده


معرفی فهرست مجله آینده


شب مجله آینده 

شروعی نو برای گروهی که با امید برای  ایران شناسی در تلاش هستند....وطن پویان با طراوت تر از قبل...

  • ۱۶۲ نمایش

خوشبین که باشم اینطور فکر میکنم....

احتمال بعضی از دوستان مشکلات شخصی دارن که گهگایی لفظ هایی بکار میبرند که شاید بسیار با آن چه قبل ها میگفتند فرق میکند...

احتمال میدهم که رفتاری کرده ام که حقی جز این برای خود نباید توقع داشته باشم...

احتمال دارد دوستان خوب مرا نشناخته اند و شک هایی دارن نسبت به جمع هایی که گهگایی در آن هستیم...

احتمال دارد که من را آدم منفعت طلب شخصی نه در قالب گروه بلکه در قالب فرد دارم میشناسند...

احتمال دارد که من را آدمی دیده اند که سیاست جزیی از روابط ام شده است و همیشه این نظر را داشته اند ولی امیدوار بوده اند که از بین برود .لی شاید اکنون نا امید هستند...

هر چه که باشد دیگر نمیخواهم  نه کسی از من آزرده شود و نه من از کسی آزرده شوم....

هر چه که باشد دوست دارم فکر و روحم دغدغه عذاب وجدان ناراحتی از رضاپور را نداشته باشند ...حتی اگر چندان مقصر نبوده باشم...

هر چه که باشد میخواهم آرام باشم حتی اگر به قیمت پایان فعالیت ایران شناسی ...خود را می شناسم دقیقا به یاد پایان یک ماجرا افتادم...

 

  • ۴۰ نمایش

تا قبل از این  خیلی شنیده بودم از کسانی که در مسیر سفرهای خود از روستاییان یاد گرفته بودند...از ایرج افشار ها و منوچهر ستوده تا برادران امیدوار...

در سفر تکاپ بود که با دوستمان سجاد عازم تکاپ در استان آذربایجان غربی شدیم...به دلیل اینکه شهر را ندیده بودیم فرض مان بر این بود که قطعا جایی برای خوابیدن پیدا می شود البته ابن ندیدن از این جهت بود که فکر میکردیم یک شهرستان قطعا چند مهمانسرا دارد...به آن شهر رسیدیم و متوجه شدیم تنها هتل دو ستاره انجا نیز به دلیل ورود گردشگر  خارجی تکمیل  است...تکاپ گنجی در دورن خود دارد به نام (مجموعه تخت سلیمان)آن جا را خارجی ها بیشتر از ما دیده اند...

بسیار ناامید شدیم..هوا هم سرد بود و امکانی برای استراحت در پارک نبود تا اینکه تصمیم  گرفتیم به سمت روستایی که در اطراف این مجموعه بود حرکت کنیم...از قبل طبق روال صنف تاکیسران  ها نرخ ها را از مردم عادی پرسیده بودیم...در آخر با راننده ی پیکانی به توافق رسدیم و نیم ساعتی در کنار یکدیگر به سمت روستای نصرت آباد که مجموعه ای جهانی را در بر داشت حرکت کردیم...راننده عزیزی بود و از آرزویش  برای پسر درس خوان خود میگفت....صداقت را در چهره اش حس میکردم...به کمک  او خیلی راحت و امن و با اعتماد به نفس بیشتر به مقصدمان رسیدیم... او باورش نمیشد که در روستا جایی برای ما نباشد ...آنقدر محکم صحبت میکرد که ما هم باورما شد و به این قطعیت رسیدیم...در آن جا هم دو نوجوان  18،17 ساله به کمک مان رسیدند...هیچ وقت فکر نمیکردم که فرآیند جایابی در روستا آینقدر آسان باشد...عادل و حمید به اتفاق من و سجاد به راه افتادیم  و وارد روستا شدیم ...حمید بچه ی  با فکری بود و از آرزو هایش میگفت و از آمدنمان به آنجا تعجب کرده بود،قرار بود برای کار به تهران بیاید...او به خانه ها میرفت و میگفت مهمان آمده جا دارید که روستاییان هم اگر جایی نداشتند ...آدرس میدادند و میگفتند فلانی جا دارد که نهایتا به کمک حمید موفق شدیم بعد 20 دقیقه شب را در خانه یکی از روستاییان استراحت کنیم...و از لطف پذیرایی یک روستایی بهره مند شویم...

قطعا هیچ وقت تکاپ و این سه تن که ما را کمک کردند فراموش نخواهم کرد...

اینها شاید تفاوت  یک فرد روستایی با شهری باشد...تفاوتی مهم و انسان ساز...


 بعدا اضافه شد...

به خاطر آوردم همراهمان را در شهرستان اسکو

او هم به ما بسیار لطف داشت!

  • ۳۷۹ نمایش