علی رضاپور

خاطرات ایران شناسی - کارشناسی ارشد ایران شناسی دانشگاه تهران

علی رضاپور

خاطرات ایران شناسی - کارشناسی ارشد ایران شناسی دانشگاه تهران

علی رضاپور
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۳ خرداد ۹۵، ۲۱:۱۵ - بهار
    Okay

قشمی به ناگهان!

شروع غیرمنتظره را به فال نیک می‌گیرم و فارغ از ماهیت مسابقه‌ای، به شوق دیدار جنوب پررمز و راز و دیدار دوستان دور نام آشنا، آغاز می‌کنم دیدار شهر لنج و برقع و خاک و آب و آفتاب را...

اینجا نخستین و مناسب‌ترین واژه‌ای که به ذهن می‌رسد، «سادگی» است. سادگی مردم، سادگی جغرافیا، سادگی زمین و حتی سادگی آسمان! مردمان اینجا، کم سخن می‌گویند و بیشتر نگاه می‌کنند. ساده نگاه می‌کنند. اگر این سادگی‌ها نبود، جنوب، جنوب نمی‌شد! که جنوب با همین‌هاست که جاویدان است، که مغرور است، که بی‌نیاز است، که بیرونش سخت است و درونش نازک... سفر را با نگاه مردم شناسی آغاز می‌دارم، چراکه همیشه مردم‌اند که سرزمینشان را شکل می‌دهند و تعریف می‌کنند.

                                                                      

صبحِ ماهی اندود!

اولین بامداد جنوبی را آغاز می کنیم! به همراه همسفر همزبانم، مجید، و راننده باصفای بومی، طلوع زیبای خورشید جنوب را در بازار ماهی فروشان قشم تجربه میکنیم، هنوز ماهی ها و صیادانشان در خوابند و بازار، تنها زمینی خالی است که از سر و رویش بوی ماهی می بارد! اگر مستعد باشم ممکن است این بو مرا از ماهی خوردن دوباره باز دارد!

اِشغالگران سازنده!

نگهبان ها جابجا می شوند، بر روی تابلو رنگ و رو رفته قلعه که به زحمت می توان اطلاعاتش را با چشم غیر مسلح دید، نوشته شده؛ پرتغالی ها در اوایل قرن شانزده میلادی برای تسلط بر آبراهه مرمر این قلعه را ساختند. اینجاست که عدو شود سبب سازندگی! شاید بعدها وپس از فتح قلعه به دست سردار محبوب اینجا، امام قلی خان، که میدانی نیز به احترامش به نامش ساخته اند،شاهان و بویژه قجری شاهان، دعا به جان همین عدو می کردند وقتی که از نشستن بر کرسی شاهی در این مکان لذت می بردند! و شاید حالا تن همان پرتغالیها و شاهان قجر در گور بلرزد اگر بدانند زیاد هم از میراث ناپدریمان خوب مراقبت نکرده‌ایم و ابر و باد و خورشید و آدمیان، دغدغه نگاه داری اش را ندارند و تابلوها و پلان فرسوده ای که دیگر مثل تابلو راهنما، یکی در میان هم نمیشد کلماتش را خواند و چیزی به یکدست شدنش به رنگ اصلی تابلو باقی نمانده بود!بیرون قلعه سه پرچم آفتاب خورده پیر دیده میشود که چیزی نمانده دیگر دیده نشود! توپ های زنگ زده را پشت سر می گذاریم و به فضای اصلی قلعه می رسیم. چیزی جز چند دیوار از آن همه هیبت باقی نمانده است.

 

رازِدست و سنگ و تیشه

خوربس، خربس، کُت کافرون، نام‌های متفاوت غاری است در دامنه کوه صخره‌ای در فاصله 10 کیلومتری جنوب غربی شهر قشم. حوالی هفت صبح است، هنوز هوا را می شود دوست داشت! دیدن حفره‌هایی در دل صخره‌های مرتفع باشکوه از فضای وسیع خالی بیرونی، طمع وارد شدن بر غار را دوچندان می‌کند. بر دیواره حفره های دستکند، اشکال و نقش برجسته های شگفت انگیزی کنده کاری شده است. از اینکه چه کسی یا کسانی هنرشان را اینگونه زیبا بروز داده‌اند، نمی‌دانم و به اینکه راهنمایی نباشد تا سؤالم را بپرسم عادت دارم. مسئول بلیط فروشی می‌گوید بروشور امسال برایمان نیامده و راهی نداریم جز اینکه به همین اطلاعات پشت و روی بلیط قناعت کنیم. گرچه از پیش چیزهایی درمورد کاربرد پیشین غار می‌دانم؛اینکه استودان زرتشتیان پیش از اسلام بوده یا پناهگاهی برای مردم بی دفاع و یا شاید پرستشگاه آناهیتا! هیچکدام قطعی نیست. درست مثل زمان ایجاد غار که درموردش روی بلیط نوشته شده: قابل انتساب به دوره اشکانی و ساسانی! انگار غار پر رمز و راز هم بدش نمی آید تماشاگرانش به جوابی قطعی نرسند.

اینجا ستاره باران است!

ستاره ای  بر زمین افتاد، ضربه ای عجیب وارد شد، خاک برآمد و شکل گرفت و خشک شد! باور مردم زیباتر و ماندگارتر از هر دلیل علمی است، چنانکه بعد از سالیان سال، نامی که ماندگار ماند، «استاره کفته» بود. دره ستارگان، تا این ساعت نخستین جاییست که نظم و رسیدگی در آن دیده می شود. اطلاع رسانی خوب، پارکینگ، نمایشگاه عکس و نقاشی، نگهداری از سنگ های بازمانده، و از همه مهمتر راهنما که دیگر یک رویا شده بود برایم! راهنما توضیحاتی از قدمت و علل بوجود آمدن این همه زیبایی می‌دهد. روی تابلو ورودی نوشته اینجا «میراث زمین شناختی» است. تاکید شده نباید راه رفت بر رویشان، چراکه هر لحظه بیم فروریختن آنها است.در همان ابتدا، اسحاق را می بینم، جوانی بیست ساله، از روستای برکه خلف که صنایع دستی اش معروف است... صدف می‌سازد و می‌فروشد. دوست خوبی ست و مانند خیلی از جنوبی ها، زمان میبرد تا از خودش و کارش توضیح دهد برایم. صدایش را به یادگار ضبط میکنم.

وارد می‌شویم، شهر عجیبی ست! تنها دو نفریم، من و مجید... در میان آن همه مجسمه‌های تنومند خاکی! اشکالی که از فرسایش باد و آب متولد شده‌اند. یکی به شکل انسان و دیگری حیوان و... اینجا صدها طرح خلق می‌شود از ذهن و دیده تماشاگران. سه نفر را روبرو و در حال گفتگو با یک نفر دیدم که شاید فرزندی است که باید نصیحت شود!:

مردم اینجا، شب را به ستاره افتاده نمی‌آیند. باورشان این است که شب ارواح و اجنه، میان راههای باریک این ستونها و حفره ها و مخروط های نوک تیز در رفت و آمدند که اگر به دنبال دلیل منطقی برای این باور باشیم، وزش بادهای تند و گردش هوا میان آنها، صدای عجیب و گاهی وحشت انگیزی را تولید می کند که شاید چندان هم به صدای ارواح بی شباهت نیست! تلاقی ترس و قدرت و زیبایی... براستی باد و آب معماران چیره دستی هستند!

هوا کم کم گرم می شود، وقت دیدن ناز است! جزیره ای هیجان انگیز که سرتاسر ساحل اش را خرچنگ ها تسخیر کرده اند. با احتیاط راه می روم تا خرچنگی را با مهمانی ناخوانده ام آزار ندهم. هنوز مانده تا آب، ما را از جزیره بیرون کند! انگار «تنهایی» را دوست تر دارد این جزیره...

طعم دلچسب سوزا

ساعت حوالی نه صبح است. به دنبال مکانی برای صبحانه ایم، اما هر چه می رویم، هیچ مغازه و یا استراحتگاهی نمی یابیم و یا اگر هست، بسته است. تنهامی توانیم از فروشگاه کوچکی تعدادی تخم مرغ تهیه کنیم. این هم یکی از معضلات اینجاست، عدم توجه کافی به امکانات رفاهی برای مسافران، که البته طبیعت و جغرافیا، این موضوع را پررنگ تر جلوه می دهد. به پیشنهادحسن آقا، راننده، به «سوزا» می رویم، خانه یکی از دوستانشان... سوزا؛ شهری ساده و صمیمی در  39 کیلومتری جنوب غربی قشم. 

سادگی خانه آقای ستوده فر مهربان، لذت مهمان نوازیشان را بیشتر می کند. صبحانه ای دلپذیر که طعمش از یاد نمی رود. اتفاقی پی میبرم که آقای ستوده فر «جاشو» است. کنجکاوی ام برانگیخته می شود و از جزئیات این حرفه می پرسم. میگوید بنّا بوده است و بعد تصمیم گرفته ناخدا شود. می گوید: شغل صیادی معمولا موروثی است و از پدر به پسر تعلیم داده می شود، اما من تلاش کردم که خود به خواسته ام برسم. سه سال طول کشید که کارم را نزد ناخدایی یاد بگیرم و الان قایقی دارم که هم جاشو و هم ناخدای آن هستم. مشغول بافتن تور ماهیگیری است. از او فیلم و عکس می گیرم. درخواست می کنم برایم کمی از اشعار  دریا و جاشوها بخواند،می‌گوید صدایم خوب نیست و راضی نمی‌شود. این ملاقات، آغازبررسی‌ها و مصاحبه های کنجکاوانه من در ادامه مسیر، برای دانستن از حرفه لنج سازی، ناخدایان و جاشوها است.

 

آبِ شیرین گوارا

به روستای چاهوی شرقی می‌رسیم. خورشید با قدرت می‌تابد. اوج گرمای امروز است با دمای 36 درجه. شرجی نفس‌گیر، صبوری می‌طلبد. کم کم دلیل سختی و صبوری و استحکام مردمان اینجا را بیشتر و ملموس‌تر درک می‌کنم. تلاش می‌کنم از یاد نبرم که سفر با سختی‌هایش مفهوم دارد و انسان‌ساز است.مستقیم به سمت تنگه چاهکوه که کمی بیرون از روستاست حرکت میکنیم. دره ای  به عمق ۱۰۰ متر،در 70 کیلومتری شهر قشم و در کنار روستای چاهوی شرقی.دره ای با آب شیرین. اینجا آب شیرین، قیمتی است و ناب. مردم قدرش را می دانند. طعم به یادماندنی و خنکی دارد، آبی را که از چاه می کشیم و درآن گرما می نوشیم. اینجا نمایش دیگری از فرسایش سنگ های رسوبی است،جایی شبیه دره ستارگان، با اشکال خارق العاده فرسایشی. در زیر طاقدیس های بزرگ آنجا سایه خنک و لذت بخشی است. زیبایی های بی نظیر چاهکوه را در میان عکسهایم ثبت میکنم. صدای اذان می آید. می دانم که اغلب مردم اینجا سنی هستند. به معماری مساجدشان دقت می‌کنم و منتظر شنیدن اذان عصرگاهیشان می‌مانم. به سمت حرای اسرار آمیز حرکت می‌کنیم.

 

حرا، حواصیل، حال خوب...

فروشگاههایی در ورودی جنگل های حراست. برخلاف جاهای دیگر؛ رستوران، صنایع دستی و... قایق را برای چهل دقیقه، هفتاد تومان کرایه می‌کنیم!. در حرا تنها کافی است به آب بنگریم، علاوه بر ماهی ها، انعکاس درختان و بوته ها و پرندگان آسمان هم اینجا در آب است. حرا؛ نام گیاه موجود در این جنگل آبی است، که منسوب به ابوعلی سینا است.به قول طالب طوعی، نوجوان قایقرانمان، قایق ویر می‌دهد! یعنی ما را به آنطرف و اینطرف می‌کوباند. سر از قایق فرود می‌آوریم و از دیدن گیاهان حرا با آن حواصیل و پرندگان منحصر به خودش لذت میبریم. دریا که مواج باشد، دوربین و عکسهای خیس و موج ناصبور و آدمی مشتاق باهم کنار نمی‌آیند...

لافت، تلاقی آب و باد؛ لنج وبادگیر

قلعه نادری، چاه های تل آب یا تلاو موزه مردم شناسی، مسیر ما را در لافت تشکیل می‌دهد. بندر لافت در شمال غربی جزیره قشم و در شرق جنگل حرا واقع شده است. بادگیرهای فراوان و خانه های قدیمی، بارزترین نمادهای این بندر است.

 اینجا به لنج هایش نیز معروف است و کارگاه های لنج سازی را در خود دارد. از دیدن خانه فرهنگ یا همان موزه مردم شناسی محروم می‌مانیم، می‌گویند شش به بعد باز می‌شود! اطلاع رسانی ضعیف است. در کنار اسکله، از لنج های قدیمی و مخروبه عکس می‌اندازم. از شهروندی، سراغ ناخدایان را می‌گیرم که مصاحبه ای با آنها داشته باشم، پاسخ می‌شنوم ناخدایان بعد از اذان مغرب جلوی اسکله جمع می‌شوند. فرصت زیادی برای انتظار ندارم. از مردم لافت می‌شنوم که می‌گویند روستای پی پشت پر است از نجارها و لنج سازهای زبردست. مسیرمان را به مقصد کارگاه لنج سازی در ده کیلومتری بیرون شهر لافت پیش می‌گیریم.

 

لنج های پرهیبت، تقابل سنت و مدرنیته

متولد 61 است! صد نفر در کارگاهش کار میکنند. شغلی ست که از پدرش به او رسیده است.

از لنج‌های چوبی و فایبر گلاس می‌پرسم. می‌گوید، قدیم‌ها چوبی می‌ساختیم اما هزینه ساخت لنج چوبی بالاست، زمان زیادی هم طول می‌کشد تا یک لنج چوبی ساخته شود و سخت تر است و دیگر برایمان ارزش ندارد. چوبی را هم دوست دارد اما می‌گوید امروزه فایبر گلاس به صرفه‌تر است. کم هزینه است و سبک، زودتر آماده می‌شود و تمیزتر است. گرچه دوام چوبی از فایبر گلاس بیشتر است. از انواع لنج‌ها می‌گوید: 120 تنی، 200 تنی، 400 تنی و 700 تنی. برای ساخت یک لنج، ابتدا ماکت چوبی‌اش را می‌سازند و بعد یک قالب مادر و بعد از آن شروع می‌کنند به ساختن آن.

می‌گوید حالا دیگر فقط در روستای گوران، در 90 کیلومتری غرب جزیره قشم است که لنج های چوبی می‌سازند و نجارانش هم اغلب لنج سازان معروف پی پشتی اند.در دل، حسرت نابودی این هنر اصیل ایرانی را می‌خورم که چند سال پیش به ثبت جهانی رسید. شاید تا چند وقت دیگر، لنج چوبی را تنها در موزه‌ها بتوان یافت. دریغ...

 

هرمز هزار رنگ

چهارشنبه، هشتم اردیبهشت ماه 1395. دومین روز گردشی سفر گروهی ما... با تأخیر نیم ساعته، به دلیل خواب ماندن ناشی از خستگی، حدود ساعت 6:50 دقیقه صبح، با اضطراب، خود را به اسکله شهید ذاکری می‌رسانیم چراکه قبلا شنیده‌ایم از قشم برای جزیره هرمز، تنها یک سرویس رفت و یک سرویس برگشت وجود دارد. منظم است و خوب. به سراغ خرید بلیط می‌رویم. هر نفر هفت هزارتومان. ساعت7:20 دقیقه سوارکشتی بنام وحیدی2 می‌شویم و به سمت هرمز اسرارانگیز به راه می‌افتیم. خدمتکاران خوشروی کشتی، ما را به گرفتن عکس بر روی عرشه دعوت می‌کنند. حدود 40 دقیقه بعد به هرمز می‌رسیم.

 جوانانی با موتورهای 125CG، منتظرمان هستند! پیشنهاداتی با قیمت‌های متفاوت، برای کرایه موتور می‌دهند. لنجی در کنار اسکله، مرا به سمت خود می‌کشاند. لنج‌های چوبی و فایبر. درکنار لنج‌ها دو مرد را می‌بینم. آهسته و سخت درحال کار برروی توری بزرگ هستند. کنارشان می‌نشینم و مانند بیشتر جنوبی‌ها استقبال گرمی می‌کنند. موتورداران همچنان سخت پیگیراند. سعی می‌کنم در میان همهمه آنان، سؤالاتم را از آن مرد بپرسم: شما ناخدا.... ببخشید جاشو هستید؟ تایید می‌کند. چه می‌کنید؟ درحال تعمیر تور ماهیگیری هستم. درکنارش پیرمردی آرام را  می‌بینم. با او نیز سر صحبت را باز می‌کنم. ناخدای بازنشسته است. به خاطر بیماری اش، توانایی کارندارد. صاحب لنج است و حالا برادرزاده اش ناخدای کشتی اش است. قبل‌تر لنج چوبی داشته وآن را با فایبر گلاس تعویض کرده است. از فایبر راضی‌تر است. آقای سلامتی می‌خوانندش.

از زمان آمدن و رفتن لنج‌شان می‌پرسم. می‌گوید هرده روز، یک روز استراحت می‌کنند. یعنی 27 روز در دریا، سه روز کنار خانواده. کار دشواری است... حالا ده روز است که لنجشان برای ماهیگیری در آبهای زیبای خلیج فارس است و امروز، پس از تخلیه ماهی‌ها در بندرعباس، به هرمز باز می‌‌گردد. مهربانانه شماره‌مان را می‌گیرد که زمان رسیدن لنج را به ما اطلاع دهد. در این فرصت و تا آمدن لنج، به هرمزگردی می‌پردازیم.

موتوری کرایه می‌کنیم. هر ساعت هشت هزار تومان. مجید، همسفر همزبانم، سکان‌دار می‌شود و دل را به جاده‌های سنگلاخی هرمز می‌زنیم. در طول مسیر، زباله به وفور دیده می‌شود و به دنبال آن، گربه و سگ‌هایی که به دور زباله‌ها پرسه میزنند. 

به قلعه پرتغالی‌ها می‌رسیم. نیازی به تابلو ندارد. از دور، سنگ‌هایی با ملات قرمز جلوه گری می‌کنند. وارد قلعه می‌شویم. خانم‌هایی مشغول ارائه صنایع دستی‌شان، که از خاک جزیره و صدف ها ساخته شده است، هستند. قلعه‌ای وسیع و سراسر سرخ! خاک اینجا محصور کننده است. مفصل‌تر و سالم‌تر از قلعه پرتغالی‌ها در قشم است. اتاقی منسوب به زندان قلعه و اتاق دیگری سرداب است. سردابی ساخته شده از مرجان های زیبای دریایی. خیره‌کننده است. ترکیب خاک سرخ و آب، بوی خوشی را در فضای سرداب به راه انداخته...


فروشندگان صنایع دستی قلعه، کارتی را به ما می‌دهند که بر روی آن نوشته شده است:  غذای محلی خاله فاطمه! به مقصد غذای محلی، سوار بر موتور می‌شویم، موتوری که مدام خاموش می‌شود! بعد از حدود دویست متر، به آنجا می‌رسیم. جعفر آقای گچ‌کار، همسر خاله فاطمه، جلوی درب منتظرمان است... مغازه ای 15 متری، با یک گلیم پهن شده و کولرگازی کوچک... خاله فاطمه قرار است برایمان تیموشی(timushi) بپزد.

اجازه می‌گیرم و وارد آشپزخانه 8 متریشان می‌شوم. خاله، تابه مخصوص پخت نان را روی اجاق می‌گذارد که داغ شود. لایه نازکی از خمیر آرد پهن می‌کند و تخم مرغی بر رویش می‌شکند. بعد از 1 دقیقه، ماده‌ای سرخ رنگ، به نام ساردین که از ترکیب ماهی ساردین و نمک و خاک سرخ جزیره است و سه ماه در مقابل نور خورشید بوده تا درست شود، را برروی نان می‌ریزد و سپس چند قطره مهیاوه اضافه می‌کند. نان محلی ما آماده خوردن است. تفاوت ذائقه‌ها را می‌بینم و بسیار لذت می‌برم.

برای دیدن ادامه جاذبه‌های طبیعی هرمز به راه می‌افتیم. موتور‌سواری در جاده‌ای خاکی آن هم از نوع سرخش، تجربه لذت بخشی است. در  راه سموری را میبینم و به سرعت عکسی به یادگار می‌اندازم. اطرافمان را کوههای حیرت انگیز نمکی رنگی فرا گرفته. چشمانم سیر نمی‌شوند از دیدنشان. بعد از عبور ازمرکز زیست‌شناسی دریایی هرمز، اولین آهو از نوع جبیر را برروی صخره‌ای می‌بینم.

به دره مجسمه‌ها می‌رسیم. جاییکه می‌توان پهنه زیبایی از ساحل و دریای جزیره هرمز را دید. تا دوردست ها می‌رویم و در راه، ازموتورسواری، نشانی دره رنگین کمان و غارنمکی را جویا می‌شویم. جالب است، تنها نشانی که جوان محلی به ما می‌دهد، نه تابلویی ست و نه نشانه‌ای. بلکه تنها کپری است که نشان می‌دهد در امتدادش خبری است! در دره رنگین‌کمان، رنگ‌ها با صخره‌ها عجین شده‌اند. جعبه مداد رنگی‌های خاکی... به غار نمکی می رسیم. حیرت، مناسبترین واژه در توصیف آن همه زیبایی است. درحدود 25 متر وارد غار می‌شویم. دیوار و سقف ها پر است از نمک‌های خارق‌العاده....

 اینجا سراسر شکوه است و عظمت... وقت بازگشت به سمت «خدایان ناو» است...

سفر رو به اتمام است. مرور می‌کنم مردمان را، صداقت را، راستی را، سادگی را... جنوب، آشوبی در درون دارد. انگار نیروی خورشید بزرگ و شرجی دریای بلند قامت، روی هم انباشته و ذخیره شده تا شاید روزی، زمانیکه تمام زمین را سردی و سکوت فرا گرفت، نفسش را رها سازد و از تمام حرف‌های مانده در گلوی زنان پشت برقع، فرزندان سربه زیر و مردان سختکوش‌اش دم برآورد.

  • ۱۹۶ نمایش

نظرات (۸)

سلام بر همسفر و هم اتاقی و همشهری عزیزم
علی جان خیلی زیبا
نوشتی بسیار دقیق و موشکافانه
فارغ از بحث مربوط به سفرنامه نویسی و جشنواره از اینکه همسفری همچون شما یافتم بسیار خرسند شدم
پاسخ:

سلام آقا مجید....

آشنایی با شما برای بنده بسیار پر غنیمت بود و خود دستاوردی مهم برای بنده داشت.سپاس از شما.

سلام
توضیحات خوبی دادید .... خداقوت
سلام
سفر و سوغاتش و البته جنوب ماهیش می چسبه
پس یادت نره
جای ما خالی
  • شهریار سفرنویس
  • سلام رفیق
    از اینکه سعادت با هم بودن را نداشتم، ناراحتم
    امیدورام به زودی سعادت داشته باشم بیشتر همدیگر را ببینیم
    از همسفری با شما خرسندم
    پاسخ:
    سلام
    بسیار مشتاق دیدارتان بودم و سعادتی شد در این سفر هرچند کوتاه با شما و خوش سفر بودنتان آشنا شدم...مشتاق دیدار.
    سلام جوون
    حال و احوالت چطوره؟
    وبلاگ جذاب و متنوعی داری و اطلاعات پرکاربردی گذاشتی
    برات آرزوی سلامتی و موفقیت دارم
    امیدوارم فرصت دیگه پیش بیاد و بتونم با شما در سفرها، همراه بشم
    به امید دیدار
    پاسخ:
    سلام ممنون از محبت شما...
    قطعا به زودی خدمت می رسیم.
    سلام و عرض ارادت
    چقدر خوب نوشته بودید علی جان. خوشحالم از اینکه با شما همسفر شدم دو بار. قشم واقعی، قشم نوشتاری...
    سالم باشید و در سفر
    پاسخ:
     سپاس و سلامت باشید ما هم بسیار خوشحال شدیم از دیدار شما.
    سلام
    در طول سفر کمتر فرصت شد تا دوستیمون رو عمیقتر کنیم و امروز که فرصت کردم به صفحه ات سر بزنم، تاسفم از این موضوع بیشتر شد. از خوندن مطالب لذت بردم.
    همیشه شاد و بر فراز باشی
    پاسخ:
    سلام
    حس متقابلی است...به امید دیدار مجدد.